
دانلود رمان نسیان از بهار جلیلی با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
ویان دختر باطراوت و اهل کشف تابستانش را در آرامش میگذراند. اما نیمهشبی، مردی ناشناس وارد حریم خصوصی او میشود؛ غریبهای که گویی کلید درِ دنیایی دیگر را با خود آورده است. از همان لحظه، رشتهی روزمرگیِ ویان پاره میشود و قدم به هزارتوی حوادث عجیبی میگذارد که زندگیاش را دگرگون خواهد کرد.
در آن لحظه، با تمام وجود خداوند را شاکر بود که چنین مردی را سر راهش قرار داده. مردی که با وجود تمام مشکلات و جداییها، سختیها و ناراحتیها، او را رها نکرده بود و پا به پای او برای ساختن زندگیشان تلاش میکرد. حتی بیشتر از او! _ خانم رضایی، لطفاً پروندهٔ شرکت رستا را برام بیاورید. _ بله، حتماً. از وقتی که درگیر مأموریت دبی و مسئلهٔ ویان شده بود، نتوانسته بود همچون قبل بر روی مسائل شرکت نظارت لازم را داشته باشد. هرچند که خانم احمدی بهعنوان یک معاون به خوبی از عهدهٔ مدیریت شرکت برآمده بود، اما باز هم نظارت خودش را لازم میدانست. پرونده که مقابلش روی میز قرار گرفت، خانم رضایی را مرخص کرد و نگاهی به اطلاعات داخل پرونده انداخت. شرکت رستا، یک شرکت استارتاپی بود که برای ارتباط با مشتریانش نیاز به یک پلتفرم داشت.
با نگاهی به مدت زمان انجام پروژه، متوجه شد موعد تحویل خیلی هم دور نیست. با اینکه به تیم برنامهنویسیاش اطمینان داشت، اما با توجه به پروژههای متعددی که درگیرشان بودند، بهتر بود خودش هم سری به کارمندانش میزد. نظارت تنها فایده نداشت. با زنگ خوردن تلفن اتاقش، از فکر خارج شد و پاسخ داد: _ بله؟ _ جناب مهندس، یه آقایی به اسم هورام تشریف آوردن. میگن که گویا از قبل باهاتون هماهنگ کردن. _ با احترام راهنماییشون کنید داخل. _ بله، چشم. تلفن را که سر جایش گذاشت، پرونده را بست و همزمان با بلند شدن صدای در اتاق، او هم از روی صندلی بلند شد. «بفرمایید» گفت و کنار میزش ایستاد تا وارد شوند. خانم رضایی در را باز کرد و با اشارهاش به داخل اتاق، پس از ثانیهای پدر ویان وارد شد. همایون جلو رفت و با احترام با او دست داد و سلام و احوالپرسی کرد.
_ بفرمایید، خواهش میکنم. به یکی از صندلیها اشاره کرد و پرسید: _ چی میل دارین آقا منوچهر، بگم براتون بیارن؟ _ خیلی ممنون، چیزی میل ندارم. _ نفرمایید، اینطور که نمیشه. به سمت خانم رضایی که همچنان دم در ایستاده بود چرخید و گفت: _ لطفاً بگید دو لیوان چای و دو تا کیک روز برامون بیارن. با توجه به اینکه در شرکتشان کافهتريا وجود داشت، تقریباً همیشه خیالش از بابت پذیرایی از مهمانانش راحت بود. _ بله، چشم. با اجازه. از اتاق خارج شد و در را بست. _ راضی به زحمت نبودم. _ اختیار دارید، شما رحمتین. روی یکی از صندلیهای مقابل منوچهر نشست و گفت: _ خیلی خوش اومدین. فاطمه خانم خوب هستن؟ _ خیلی ممنون. خداروشکر همه خوبن. _ خداروشکر. نگاهی به اطراف انداخت و با لبخند کوچکی گفت: _ شرکت بزرگ و شیکی دارین، تبریک میگم.
_ متشکرم، نظر لطفتونه. چند ثانیهای سکوت برقرار شد و این بار هم منوچهر بود که سکوت را شکست: _ اون شب بهم گفتی موضوعی هست که لازمه در موردش باهام صحبت کنی. بهخاطر همین امروز مزاحم کارتون شدم. _ نفرمایید، خواهش میکنم آقا منوچهر. اینجا متعلق به خودتونه. کمی مکث کرد و ادامه داد: حقیقتش … چیزی که میخوام بگم در مورد ویانه. منوچهر ناخودآگاه کمی اخم کرد و به آرامی پرسید: _ اتفاقی افتاده؟ _ اگه یادتون باشه، اون شب پشت تلفن بهتون گفتم که برای ویان میخوام دنبال یه مشاور خوب بگردم. _ یادمه. چند روز پیش ،بعد از یه مقدار تحقیق یه روانشناس خوب پیدا کردم. یه نوبت گرفتم و قبل از ویان ،اول خودم رفتم اونجا و باهاشون صحبت کردم. خانم محترم و روانشناس حرفهای به نظر میومدن. در مورد مشکل ویان باهاشون صحبت کردم و یه مقدار مشاوره گرفتم.









