
دانلود رمان صخره سرد از غزاله جعفری با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
نبات مجبور میشود شهر و نازپروردگیاش را ترک کند و برای کنکور به روستای مادربزرگ برود. اما ورود او با بوی خون همراه است. تهدیدی جانش را نشانه گرفته و تنها کسی که میتواند نجاتش دهد کاوانخان، بزرگ ایل است. حالا نجات نبات برای او نهفقط یک اجبار که شیرینترین ضرورت زندگیاش میشود.
طول سالن را بالا پایین میرفتم هربار نیز نگاهی به پنجره ها میدوختم تا شاید کسی پیدایش شود… به محض ورود به باغی که منتهی میشد به عمارتی سه طبقه، من و مادرم را به ساختمانی که کنار آن عمارت بود، هدایت کردند ساعتی میگذشت از حضورمان… در این یک ساعت فقط دوست عزیز را به همراه پسری جوان، یکبار دیدم! خانمی که برای وعدهی عروسی خان، پا به خانه ی عزیز گذاشت و دقایقی کنارمان بود! مجمع های بزرگی که ظروف غذا و مخلفات به همراه قوری چای و تنقلات در خود جای داده بود را روی میز جلو مبلی گذاشته و رفته بودند هنوز همانطور دست نخورده باقی مانده بود نه من میلی داشتم نه مادر نگرانم… روی مبل تک نفرهای نشسته و زانویش را میفشرد زیر لب حرفی میزد؛ چشمانش به نقطه ای خیره مانده بود لیوانی از آب پر کرده و مقابلش زانو زدم +بیا مامان… یکم آب بخور…
تازه چشمانش مرا دیدند، لبالب از اشک بودند _تقصیر من بود… نباید میفرستادمت اینجا… تقصیر منه… +نه… مقصر آرش. سر به تایید تکان داده و لب میان دندانهایش فشرد سعی داشت در برابر چشمان من اشک نریزد. صدای باز شدن در ورودی، باعث شد هردوی ما سمت در قدم تند کنیم پدرم با حالتی آشفته مقابلمان ایستاده بود. در نگاه اول، سر تا پایش را از نظر گذراندم. سالم بود…و خدا را هزار بار شکر! مادرم طاقت نیاورده و در آغوش مردی که سعی داشت از خانواده ی کوچکش مراقبت کند، فرو رفت دست دور گردن او انداخته و اشک هایش روان شد عقبتر ایستادم؛ اجازه دادم راحت باشند و تازه پدرم مرا دید! نگاهم میکرد اما ذهنش جای دیگری بود… مامان راحیل دست او را گرفته و روی اولین مبل نشاند لیوان دست نخوردهی خودش را به روی لب های پدرم فشرد.
چند قطره آب مهمان گلوی خشک پدرم شد در همان حال زیر گوش مادرم زمزمه کرد _چکار کنیم؟ با بیچارگی گفته بود لحن سوزناکش قلبم را به درد میآورد اگر پدرم نمیدانست باید چه کند، پس چه کسی میدانست؟ موج سرمایی که داخل آمد، خبر از ورود شخصی میداد مردی که با دیدنش، تنفر عالم به قلبم سرازیر شد. به حتم از چشمانش حس درونیام را میفهمید. فهمید که برای دیدن خانوادهام ،به سرعت سر چرخاند. _خیلی شانس آوردید… آن دو، تازه متوجهی کاوان شدند که سر پا ایستادند. پدرم آهسته زمزمه کرد +شما کاوان خانی؟ در جوابش فقط سری تکان داده و با اشارهی دست به مبل، دعوت به نشستن آنها کرد من نیز… همانجا میایستادم بهتر بود! چشمانش به روی میز نشست و مادرم را مخاطب قرار داد _شام رو مخصوص شما گرم کردن…ولی دست نخورده اس بیشتر اطلاع میداد!
این دیگر چه مدلش بود؟ خدایا…کمی به من صبر و تحمل بده. +انقدر فشار عصبی روم بود که غذا از گلوم پایین نمیرفت… ممنونم ازتون! مغرورانه پا روی پا انداخت دسته های مبل را میان مشت گرفته و از این فاصله دیدم که فکاش منقبض شد. _اگه افرادم پشت سرتون نمیاومدن، میدونید چه اتفاقی میافتاد؟ پس او بود که آنها را فرستاده بود؟! و چقدر اعصابم با شنیدن این سوال تکراری بهم میریخت…. خوب فهمیده بودیم چه اتفاقی انتظارمان را میکشید پدرم سرش را میان دو دست پنهان کرده و آهی کشید. با غضب به کاوان چشم دوختم لذت میبرد از عاصی کردن خانواده ام؟ یک آدم چقدر میتوانست عوضی باشد؟ برخلاف دیگران، من فکر میکنم اصلا اشتباه نکردید… منم اگه دخترم تو چنین مخمصه ای گیر میافتاد همین کارو میکردم +حالا باید چکار کنیم؟ باز هم لحن سوزناک پدرم بود که به گوش رسید.









