
دانلود رمان هویان از سامان شکیبا با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
پنداشت از بلندای عزت به خاک ذلت درغلتیده، و ندانست که همین سقوط، او را به حریم خدایان عشق نزدیکتر کرد و از هزاران سپهرِ درخشان، درخشندهتر. در میانهٔ آن هبوطِ دردناک، چهرهها یکییکی ناپدید شدند و تنها او بود که در چشمهایش مانده بود… ورای تاریکیِ آن فرود، سه شعله در شب برافروخت: یکی برای دیدن تمامی چهرهاش، دومی برای نگریستن به چشمانش، سومی برای تماشای لبهایش، و آنگاه تاریکیِ سنگین بازآمد تا همه را در خاطر ثبت کند… آن دم که او را در آغوش فشرده بود. قهوهاش را کنار فنجانی دیگر بر میز گذاشت و در سکوت دلش اعتراف کرد: این سقوط، باشکوهترین عروج زندگیاش بود.
منتظر خیره ام شد. _اگه موضوع مهمی باشه ،در جریانت میذارم. من آدمای زیادی تو زندگیم هستن که تو نمیشناسیشون. تو فقط چند روزه که اومدی ایران. نمیشه که بخوای روی همه حساس باشی… نمیخواستم خجالتزدهاش کنم ولی چارهای برایم نگذاشته بود. _بچه نیستیم دیگه درسته؟ سرش را به تأیید تکان داد. _شاید بیرحمانه به نظر بیاد اما میخوام رک یه چیزی بهت بگم. نفسی گرفتم. _من اگه بخوام بهت خیانت کنم اصلا لازم نیست تو رو به خودم حساس کنم. صبر میکنم این دو ،سه هفته بگذره و تو برگردی آمریکا ،بعد به کارم مشغول میشم! ولی هیچکس جز تو ،تو زندگی من نیست آریانا! صحبتم یکجور اتمام حجت بود. دوست نداشتم یکبار دیگر این بحث پیش بیاید. _گفتم نه! ول نمیکرد. از صبح گیر داده بود موافقت کنم. _بابا چهقدر ضدحالی تو !چرا نه میآری؟ چشم گرد کردم.
باورم نمیشد همچین چیزی بگوید. _نبات زده به سرت؟ کلاًخل و چل شدیا! جدی جدی میخوای بری پارتی؟ میخوای بری تو مهمونیای که هیچکسو جز پارسا نمیشناسی؟ تازه خود پارسا رو هم مگه چهقدر میشناسی که بهش اعتماد داری؟ چشمغره رفت و اشاره کرد بشینم. برعکس من،او کاملا آرام و بیخیال بود. _چرا اینطوری میکنی ترنج؟ منفیبافی نکن .تصورت از پارتی چیه؟ مثل فیلمای صدا و سیماست لابد… بابا یه سری جوون میخوان دور هم بزنن برقصن دیگه. هیچی نمیشه به خدا. خونه اش اصلا یه جای سر راسته .تو یه محله برهوت و دور افتاده نیست که میترسی. بذار بریم ،فوقش اگه خوشمون نیومد یه تاکسی میگیریم ،برمیگردیم دیگه! نمیتوانستم خوشبین باشم. _آخه نبات… نمیدانستم چهطور بگویم که ناراحت نشود. _اصلا خود پارسا …چهقدر قابل اعتماده مگه… با مشت به بازویم زد.
در این دو هفته که از اولین ملاقاتشان میگذشت، سه بار دیگر همدیگر را باز هم دیده بودند و حالا هم که برای مهمانی دعوتش کرده بود. نبات هم پیله کرده بود من هم همراهش شوم چون اگر تنها میرفت ،گلاب خانم اجازه نمیداد. _خب پس بگو .کلا مشکلت همینه !با پارسا مشکل داری! _نه ببین… نگذاشت حرفم را کامل کنم. _دارم بهت میگم پسر خوبیه. چند ماهه باهاش چت میکنم .چندبار رفتم دیدمش . یعنی نمیتونم تشخیص بدم چه شخصیتی داره؟ خدا نکنه آدم بهت محتاج شه ،چهقدر اذیت میکنی و منت میذاری! و بعد راهش را کشید که برود. نتوانستم بگذارم با این حال ترکم کند. دستش را چسبیدم و مانعش شدم. _وایسا !چه یهو ترش میکنی… اخمآلود نگاهم کرد و کلافه گفت: _ول کن بابا حوصله ندارم. _خیلی خب …بریم! چاره ی دیگری نداشتم. اگر تا خود صبح هم برایش دلیل میآوردم ،قطعا قانع نمیشد.
همینقدر لجباز و یکدنده بود. لبخند پهنی زد. _ایول تو که میخوای آخرش قبول کنی ،چرا بیخودی انرژی منو تموم میکنی؟ پاشو بریم آماده شیم. مرا همراه خود به اتاقش برد. _والا اولش نمیخواستم قبول کنم. چاره ی دیگه برام نموند. توجهی به غرولندم نکرد. به مامانت چی میخوای بگی دقیقا؟ داریم کجا میریم؟ در اتاق را بست. _مامان احتمالاً امشب برنگرده عمارت. یعنی اصلا نمیفهمه ما بیرون بودیم ولی اگه برگرده هم،میگم رفتیم عروسی فاطمه دوستم. همکلاسی زمان مدرسمه. مامان میشناستش. فقط خبر نداره پارسال ازدواج کرده. فکر همه جایش را کرده بود. _منو به حرف نگیر. پاشو دست به کار شو. خودتو خوشگل کن تا آماده بشیم خودش دو ساعت طول میکشه! نبات حسابی برنامه ریزی کرده بود. حتی رنگ سایه چشمش را هم میدانست باید چه بزند. فقط من بودم که با اکراه آماده شدم.









