
دانلود رمان برای من برقص از مهرناز ابهام با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
در دلِ نیمهشب، او را کنار خیابان یافت؛ زخمی، آشفته، با لباس چرمیِ سیاه و جورابهایی دریده. دختر، بدکار بود؟ آن صحنه از جنس تاریکی بود یا نور؟
هونر این بار کوتاه نمیآمد و تصمیم گرفته بود راز زندگی دختری را که ناگهان وسط زندگیش افتاده بود، بداند. دنبالش رفت و کنار عابربانک، مقابلش ایستاد. «بیا سوار ماشین شو. باید بریم جایی.» نیلوفر با اخم نگاهش کرد. کارتش و رسید را از دستگاه گرفت و گفت: «کجا بریم؟ من نمیآم.» «میای.» مچ دستش را گرفت و به سمت ماشین برد. نیلوفر تا جایی که هونر را شناخته بود، میدانست که موقر و آبرومند است و مسلماً دوست ندارد مقابل مغازهداران همسایه با زنی در حال کشمکش دیده شود. بنابراین، برخلاف خوی وحشیاش، آرام کنار هونر راه افتاد و سوار ماشین شد. «زورگو! اگه محل کارت نبود، ممکن نبود کوتاه بیام.» هونر لبخند کوچکی زد و در حالی که ماشین را روشن میکرد، گفت: «کولی وحشی. باید تو را رام کرد.» برقی از چشمهای دختر جهید
و گفت: «همیشه فکر میکنم، من اگه حیوان بودم، یک مادهاسب وحشی میشدم. و کسی نمیتونه منو رام کنه.» عمیق نگاهش کرد و گفت: «چه خوب بود این: مادیان… تو یک مادیان وحشیِ ماهزده میشدی.» دختر خندید و گفت: «ماهزده یعنی دیوانه؟» «خودت گفتی وحشی و دیوانه هستی. ماهزده یعنی افسارگسیخته.» «نخند، تو از من هم دیوانهتری.» هر دو میخندیدند. هونر چال گونهی نیلوفر را که تابحال ندیده بود، نگاه میکرد و چقدر خندهاش را دوست داشت. چشمهایش را نگاه کرد و گفت: «از تو و حرفهات میترسم.» «چرا؟» هونر از خوبیهایی که در او میدید میترسید؛ میترسید گرفتار خوبیها و زیباییهای او شود. جوابی نداد و نیلوفر فکر کرد که یعنی ممکن است هونر هم به او حسی داشته باشد و از عاشق شدنش بترسد؟ ضربان قلبش شدت گرفت و بیرون را نگاه کرد
و با خودش گفت: «خیال نباف، او زنی مثل تو را هرگز دوست نخواهد داشت. سرباز زخمیِ به خانه بازگشته…» تا مقصد حرفی نزدند و وقتی هونر ماشین را مقابل خانهاش پارک کرد، نیلوفر گفت: «چرا اومدیم خونهت؟» «میخوام چیزی نشونت بدم.» نیلوفر دنبال او سوار آسانسور شد و اندیشید که هونر تنها مردی است که هیچ ترسی از تنها بودن با او ندارد و کنارش احساس امنیت میکند. هونر او را به اتاقی که نقاشیهایش قرار داشت، برد. قبل از هر چیزی، توجه نیلوفر به تابلوی دختری که سر و موهایش را شکوفههای سفید احاطه کرده بود، جلب شد. با ذوقزدگی نگاهش کرد و گفت: «چقدررر قشنگه… خوشبختیت که میتونی اینقدر زیبا نقاشی کنی.» هونر لبخندی زد و گفت: «تو بلد نیستی؟» خندید و گفت: «سبک من اکسپرسیونیسم هست.»
«واقعاً؟» «نه بابا، دارم شوخی میکنم. من فقط عاشق بازی با رنگهام. زمانی بوم را به رنگها آغشته میکردم و از تصاویر مبهم رنگارنگی که ایجاد میکردم، لذت میبردم. مثل تو بلد نیستم پرتره یا حیوانات یا چیزهای واقعی بکشم.» «آمیختن رنگها هم نقاشی محسوب میشه و حس داره.» مقابل تابلوی گربهها و پسربچه ایستاد و به هونر که به میز تکیه داده و او را مینگریست، نگاه کرد و گفت: «سیلویا پلات میگه: “من به آنهایی که عمیقتر میاندیشند، بهتر مینویسند، بهتر نقاشی میکشند، بهتر اسکی میکنند، دوست داشتن را بهتر بلدند و بهتر از من زندگی میکنند، غبطه میخورم!” و من به شما غبطه میخورم که اینقدر زیبا نقاشی میکنید، هونر عزیز.»









