
دانلود رمان به عشقت اسیرم آیلار از آزاده امانی با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
آیلار آتشین، دختری مصمم و بلندپرواز، نیمی از سهام یک شرکت نرمافزاری را بدون اطلاع مالک اصلی میخرد. سپس، بدون آشکار کردن هویت واقعی خود به عنوان سهامدار جدید، بهعنوان «نماینده صاحب سهام» در شرکت حاضر میشود. اما مدیر شرکت که از انتقال سهام شرکایش بیخبر بوده، او را به رسمیت نمیشناسد و تلاش میکند تا هر طور ممکن آیلار را از شرکت خارج کند و مستقیم با سهامدار اصلی مذاکره نماید. این تقابل، به زودی به میدان نبردی سرد و حسابشده میان این دو قدرتطلب تبدیل میشود، جایی که هر یک برای به کرسی نشاندن حرف خود، دست به اقدامات تلافیجویانه میزنند.
– تماس گرفت گفت برین از تلفن عمومی با این شماره تماس بگیرین و مزاحمت ایجاد کنین؛ ولی یادمون رفت و با گوشی خودمون تماس گرفتیم. با لحنی هشدار گونه تاکید کردم – بار دیگه شماره هاتون و رو گوشیم نبینم! تماس و قطع کردم از تردمیل اومدم پایین و دست به کمر شدم – توقع بازی بزرگتری و داشتم! یا یه نقشه بزرگ داره و داره با این حرکات چیپ ذهنم و منحرف میکنه! یا جداً در همین حد و اندازه میتونه فکر کنه! بعید میدونم دومی باشه! مسلماً فکرهای دیگه تو دهنش داره! با صدای باز شدن در سرم و چرخوندم سمت در… ثنا وارد اتاق شد و پرسید: با کی صحبت میکردی؟ – پسره به دوست هاش گفته تماس بگیرن و برام مزاحمت ایجاد کنن. متعجب نگاهم کرد – کدوم پسره؟ – بلاش! – جون! چه خوش آهنگ صداش زدی! – ببند خندید – حالا جداً همچین کار مسخره ای کرده؟ اون که دختر توی دست و بالش ریخته؟ دیگه از تو چی میخواد؟
حوله ام رو برداشتم و حین اینکه صورتم رو خشک میکردم جواب دادم: اونم میفهمم! رفتم سمت کشو و حوله حمامم رو برداشتم و رفتم تو حموم… جلوی آینه ایستاده بودم و کراواتم رو درست میکردم… در همین حین زنگ گوشیم به صدا دراومد… رفتم برش داشتم و نگاهی انداختم… با دیدن شماره رسان تماس و برقرار کردم و گوشی گذاشتم کنار گوشم و سلام کردم بی مقدمه به حرف اومد – خراب کردم بلاش! اخم هام رفت توهم – چی شده؟ – فهمید کار توئه! پته همون رو ریخت روی آب! فکم رو به هم فشردم – چه گندی زدی؟ – یادمون رفت از تلفن عمومی تماس بگیرم… شمارمون افتاده رو گوشیش… یه جوری حرف زد بدجور ترسیدم… زنه خیلی عجیب و غریبه… مجبور شدم لوت بدم. سعی کردم خشمم رو کنترل کنم – یه کارو درست نمیتونی انجام بدی؟ – چیکار کنم؟ چه میدونستم با خونسردی به جا اینکه بترسه از خودمون حرف میکشه بیرون؟
طرف مثل بازجوها حرف میزد! – دقیقاً چی بهش گفتی؟ – دقیقاً اسمت و گفتم. – تا یه مدت باهام تماس نگیر! – باشه! تماس و قطع کردم و همزمان کنترلم و از دست دادم و گوشیو پرت کردم رو زمین… شکست و هزار تیکه شد…بیتوجه نشستم روی مبل – باورم نمیشه هر کاری میکنم به بنبست میخورم! چه جور زنیه؟ درسته حدس میزدم انقدر باهوش باشه بفهمه کار منه… هدفم هم همین بود؛ ولی نه اینکه انقدر خونسرد از زبونشون حرف بکشه بیرون و باعث تمسخرم بشه! نفسم و فرستادم بیرون و سعی کردم آروم باشم… هر چی بشه مهم نیست… مهم اینه در آخر به چیزی که میخوام برسم… با این فکر آرومتر شدم و بلند شدم و تکه های گوشی رو جمع کردم و سیمکارت رو درآوردم… از کشو یه گوشی دیگه درآوردم و سیمکارت و جا انداختم… رفتم سمت و در از خونه خارج شدم و رفتم پایین
– سلام. با صدای مردونه ای سرم و چرخوندم سمت صدا… با دیدن پسر طبقه بالایی بدون اینکه جواب بدم نگاهم و ازش گرفتم و از خونه زدم بیرون… سوار ماشین شدم و ماشین روشن کردم حرکت کردم… تازه یادم اومد به پانته آ قول داده بودم برم خونهاش برای صبحانه… کلافه ماشین رو کج کردم سمت خونه پانته آ… بعد چند دقیقه با رسیدنم ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم… رفتم سمت در و زنگ و فشردم… بعد چند لحظه در باز شد… در رو باز کردم و وارد حیاط شدم و نگاهم و چرخوندم… فکر کردم مثل دفعه قبل تو حیاط منتظرمه؛ ولی خبری ازش نبود… حیاط و طی کردم و رفتم سمت در و وارد خونه شدم و صداش زدم: – پانته آ؟ جواب نداد رفتم سمت اتاقش و در و باز کردم… در همین حین از پشت بهم چسبید و دست هاش دور کمرم حلقه شد و خندید – چرا دیر کردی؟ دست هاش و از دور کمرم باز کردم و چرخیدیم طرفش – کجا بودی؟









