دانلود رمان حس ماندگار از AM با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
من ترنمم، دختری که به اجبار به عقد شوهر خواهرم درآمدم. زمانی که خواهر دو قلویم فوت کرد، دخترش به دلیل شباهت عجیب من به مادرش، به من دل بست و مرا مادر خود میپنداشت. پدرم مرا مجبور کرد که با مهرداد ازدواج کنم، مردی که تا وقتی تبسم زنده بود من را مانند خواهرش میدانست، اما بعد از مرگ تبسم، توقع تمکین از من داشت و به من نزدیک میشد، گویی من همان تبسمم، نه ترنم… من دختری بودم که به جرم شباهت به خواهر دو قلویم، مجبور به مادر شدن و ازدواج اجباری با شوهر خواهرم شدم.
صبح با خوردن افتاب توی صورتم چشم هام رو باز کردم نگاهی به اطراف انداختم با دیدن وضعیت خودم تموم اتفاقا دیشب یادم اومد وحشی بازی تجاوز مهرداد.. اشک از چشم هام تند تند روون شد صدای دوش اب به گوشم رسید لعنتی داشت دوش می گرفت!.. چرا نمیشد فرار کرد!؟. یا شایدم میشد من که کارم بااون پسره رادان تموم شده بود دیگه کاری نداشتم می رفتم پی زندگی خودم…. بااین فکر از جام بلند شدم تموم مدارکم رو هم اورده بودم.. سریع رفتم سمت چمدونم فقط باید می رفتم دیگه این زندگی نحس رو نمی خواستم چمدون رو گذاشتم روی تخت خواستم سرش رو باز کنم که متوجه حموم شدم.. ممکن بود مهرداد زود بیاد بیرون.. رفتم سمت در حموم دستگیره در رو زدم بالا و در رو از بیرون قفل کردم.. هیجان کل وجودم رو گرفت.. نمی تونستم حرفی بزنم.. دندونام رو گذاشتم روی هم وساییدم.
تندتند یه لباس سرسری پوشیدم. مدارک هم چک کردم چیزی کم نبود.. فقط پول کم داشتم.. چمدون مهرداد رو زیر و رو کردم.. دوتا دسته دلار با چند تا کارت بانکی پیدا کردم.. با دیدن کارت های خودم چشم هام برقی زد.. کارت بانکی خودم همراهش بود. کل مدارک دیگه رو هم گشتم.. پاسبورد روهم دیدم اونم برداشتم و رفتم سمت چمدونم دسته اش رو گرفتم و از اتاق رفتم بیرون. شیر اب رو بستم ساز بودم.. دیشب خوب بهم سخته بود.. حوله رو چنگی زدم و دور کمر خودم پیچیدم.. خواستم بیام بیرون که نشد.. دستگیره رو بالا و پایین کردم نشد.. یعنی چی!؟. با کف دست زدم به در.. -ترنم ترنم در رو باز کن لطفا.. کسی جواب نداد.. یعنی چی. نکنه اتفاقی براش افتاده باشه یا بلایی سر خودش اورده باشه!!. رفتم سمت در و با شونه ام زدم به در چند بار این کار رو کردم که در با صدای بدی باز شد.
نگاهی به اطراف انداختم اتاق خالی بود.. کسی داخل اتاق نبود…چمدون منم روی تخت گذاشته شده بود.. بهم ریخته...رفتم سمت چمدون شروع کردم به گشتن.. کارت های بانکی و پاسپورت و پول نبود نگاهی به جای چمدون ترنم انداختم اونم نبود یعنی رفته بود!! باورم نمیشد سیخ سر جام ایستادم کجا می تونست بره.. سرگردون وسط ایستادم خواستم برم اما نمیشد.. وضعیم چندان مناسب نبود.. پوفی کشیدم لباس هام رو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون منتظر اسانسور نشدم.. پله ها رو پایین رفتم توی لابی گشتم نبود.. از چند نفر هم پرسیدم کسی ندیده بودش.. موبایل هم نداشت بهش زنگ بزنم دستی توی موهام کشیدم.. الان کجا دنبالش می گشتم ترنم دست بهت می رسید خونت حلالت بود.. با هیجان دسته چمدون رو می گرفتم و می کشیدم به دنبال سر خودمم نگاه می کردم.. همون موقع یه ماشین اومد رد شد..
تاکسی بود.. اشاره ای کردم بهش که وایسه وایساد چمدون رو گذاشتم صندوق عقب.. خودمم سوار ماشین شدم به راننده اشاره کردم که حرکت کنه.. اونم چشمی گفت و شروع کرد به حرکت کردن قلبم عین چی توی سینه می زد قلبم عین چی تو سینه می زد راننده شروع کرد به حرکت کردن تا جایی که چشم های راننده روم زوم شد یا تعجب و چشم های ریز شده بهم نگاه می کرد… خودم رو جمع وجور کردم تا سوتی ندم… اب دهنم رو قورت دادم و از جام بلند شدم.. نفس عمیقی کشیدم.. لب و دهنم لوچ شده بود.. راننده نگاهش رو گرفت و به رو به رو خیره شد.. داشت کجا می رفت… -ببخشید اقا کجا می رید!!. راننده دنده رو جا زد.. -انگار شما مسافر هستین من دارم می رم هتل. هتل رفتن ریسک بود مهرداد تموم دبی رو عین کف دستش می شناخت.. نفس عمیقی کشیدم و گفتم : نه هتل نه.. من میرم فرودگاه..