
دانلود رمان باقلوای پر ماجرا از محیا داودی با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
جعبههای شیرینی رو محکم گرفتم و با دیدن درِ باز، قدم به داخل گذاشتم. این خونه نبود، یه قصر بود! هر قدم که جلوتر میرفتم، بیشتر تو شک میرفتم. تا اینکه به انتهای حیاط رسیدم. جلوم درِ باز بود و کمی جلوتر پلههایی که به سمت طبقه بالا میرفت. با خودم فکر کردم: با این جعبهها هیچوقت نمیتونم اون پلهها رو بالا برم! شالم رو روی سرم مرتب کردم، نفسم رو صاف کردم و بلند گفتم: _ سفارشتون رسید، میتونید لطفاً دم در بیاید؟
یه دل میگفت برو یه دل میگفت نرو اما سهیل از هیچ نظر طوری نبود که نخوام بهش فرصت بدم و چشم بسته ردش کنم! شاید اگه میدیدمش اوضاع بهتر میشد، شاید وقتی میفهمیدم نگاهش به دنیا چه شکلیه وضعیت تغییر پیدا میکرد که بعد از چند قیقه جواب دادم “آدرس کافه رو برام بفرست و حالا قرار بود ببینمش تو کافه و برای دومین بار حسابی به خودم رسیدم اگه هم نمیخواستم این کار و کنم زیر ذره بین مامان بودم و مجبور بودم به خودم برسم یه مانتوی طوسی همراه با شال ترکیبی زرد و طوسی پوشیدم و بعد از برداشتن کیف سفید همرنگ کفش های اسپرتم از خونه بیرون زدم.
تو ماشین که نشستم نفس عمیقی کشیدم، هنوز نمیدونستم رفتن و دیدنش کار درستیه یا نه اما انقدر از سمت بابا و مامان و مجید ترغیب شدم انقدر تو گوشم خوندن که طرف آدم حسابیه که خوشبخت میشی که چیزی کم نداره که دلم راضی شد شاید چون سهیل یکی بود عین پسرای شکیبا نگران بودم شاید فکر میکردم به آدمیه شبیه اون ها که با تکیه به پول باباشون هرجور دوست دارن رفتار میکنن هرچند تا به اینجا خلافش بهم ثابت شده بود! سهیل به نظر پسر خوبی میومد غرق همین افکار حالا به کافه رسیدم. همون کافه ای که آدرسش و برام فرستاده بود.
یه کافه تو یکی از بهترین و پر رفت و اومد ترین خیابون های شهر! ماشین و یه گوشه پارک کردم و پیاده شدم نفس عمیقی سر دادم و راه افتادم و طولی نکشید که وارد کافه شدم حالا داشتم میدیدمش با لبخند نظاره گرم بود که دستش هم برام تکون داد و من به سمتش رفتم. روبه روش که نشستم لبخندش عمیق تر شد سلام! جواب سلامش و دادم و احوال پرسی مختصری کردیم دوتا لیوان موکافراپه که انگار از مورد علاقه های هردومون بود سفارش داد و حالا همزمان با رسیدن سفارشمونم حرف هامون کمی جدی شد مامان اصرار داشت که با خودت و خانوادت بیشتر بشیم اما من موافقت نکردم.
گفتم خودم اول باهات حرف بزنم بشناسمت و توهم همینطور و چشمی ریز کرد اصلا شاید از من خوشت نیومد! نگاهی به صورتش انداختم صورت جذابی داشت ؛ اخلاقیاتش هم خوب بود و من تا به الان نتونسته بودم ازش ایرادی بگیرم که سری به اطراف تکون دادم به نظر من هم بهتره اول خودمون باهم آشنا بشیم یه کمی از لیوان نوشیدنیش خورد و گفت: خب امروز میخوام خودم و بهت معرفی کنم بعد از کافه میتونیم بریم مطب ، دوست داری محل کارم و ببینی؟ بزاق دهنم و پایین فرستادم باید بیخیال همه افکار قبلیم میشدم بیخیال اینکه شاهزاده سوار بر اسب سفیدی وارد زندگیم میشه…









