
دانلود رمان فاخته ها در آسمان می گریند از مهسا عادلی با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
قرار بود کارآموز یک روانشناس شوم تا رویای کودکیم را جامهی عمل بپوشانم. از همان اول، جذبه و زیباییاش هر کسی را مجذوب میکرد. اما این نیمهی پنهان و تاریک شخصیتش بود که من را شیفتهی خود کرد. ورودم به آن بیمارستان روانی، نقطهی شروعی شد برای قدم گذاشتن به زندگی او؛ زندگی که درست مثل یک اتاق فرار بود. شاید اگر میتوانستم رازهای آن را یکی پس از دیگری کشف کنم، نهایتاً به آرزوی قلبیام میرسیدم.
به سمت پدر چرخیدم و نالیدم: باباجان، قربونت بشم، چرا اذیتم میکنی؟ به جای اینکه تمرکزم روی رزومه و زبانم باشه، بیستوچهار ساعته به این فکر میکنم که باز بابا کی قراره ساز مخالف بزنه؟ این همه بچه دوستات رفتن، بدبخت شدن بابا؟ یکی میره و برمیگرده، یکی میره و میمونه. چرا نمیذاری تجربه کنم؟ پدر بیمیل از کنار سفره کنار کشید و این بار چهارزانو کنارش نشستم. به خدا بابا، اذیتم نکن. بابا من مثل دخترای اطرافت نیستم. من از ازدواج کردن بدم میاد. بدم میاد دو روز بعدش یه بچه بذارن تو بغلم و بگن مادری کن. پر پروازمو نچین بابا. بالاخره به سمتم برگشت و چشمغرهای توأم با اخم نثارم کرد: من کی گفتم ازدواج کنی و بچه بیاری؟ نگرانتم، میفهمی؟ یه سرما میخورین اینجا، هزار بار باید بهتون سربزنیم و برسیم تا بهتر بشین، جونمون میاد تو دهنمون.
بعد اون سر دنیا، کشور غریب، یه دختربچه چیزیش بشه من چه خاکی بریزم تو سرم؟ زبونشونو بلدم یا سوادشو دارم که پاشم بیام اون سر دنیا؟ تا بره حداقل یه سال و نیم طول میکشه، کم کم بیست و سه سالش میشه، کجاش دختربچهس علی؟ مادر گفت و من سر چرخاندم. به خوبی رگ خواب پدر را در دست داشتم. به جلو خم شدم و لبهایم را به گونهی پدر چسباندم: قربونت بشم، بابا به خدا من اگه بمونم از آرزوم دست کشیدم. تو دوست داری این اتفاق بیفته؟ عقب کشیدم و شانه بالا انداختم: بابا من دوست دارم تو یه دانشگاه خوب درس بخونم. دوست دارم تو یه جهان اول زندگی کنم. عاشق اینم تو استادیومهای خفن دنیا بشینم و بازی مورد علاقهام رو ببینم. دوست دارم بتونم سالی یه سفر درست و درمان برم. تو اینجا چقدر کار کنیم میتونیم چهار تا کشور خوبو بریم؟ من عاشق ایران هستم.
عاشق همه چیزش. اصلاً شاید برم، درس بخونم و برگردم، کی میدونه فردا چی میشه، اما اگر نرم، مدیون خودم میشم. پدر سر تکان داد و نفسش را خسته از سینه خارج کرد: نمیدونم آترا، فعلاً نمیدونم. ناامید صدایش زدم: بابا… بسه آترا. صدای مادر به سکوت دعوتم کرد. کلافه از جا برخاستم و پاکوبان به سمت اتاق رفتم، در همان حال اما گفتم: مردم دنبال خوشبختی بچههاشونن، واسه ما پی اینن که بمونیم وِر دلشون. گفتم و محکم سمت اتاقم رفتم. در را پشت سر خود کوبیدم و ناراحت روی تخت لم دادم. زانوهایم را توی شکم جمع کردم و موبایلم را برداشتم. در همان حال، به اویی که نهتنها رفیق، بلکه خواهر بود اما دور، پیام دادم: متینا باز با بابام بحثم شد سر رفتن. به سرعت آنلاین شد و همین لبخند را روی لبم نشاند. او آدم روزهای سختم بود. باز چته شده پاچه بابای مظلومتو گرفتی سلیطه؟
باز هم در حال تایپ شد: مگه نمیگم هی بحث نکن آترا؟ خبر مرگت دوتا چیز دستت داشته باش بعد انقدر زر بزن. نه زبان مدرک گرفتی، نه رزومهات کامله. اول بکن کاراتو، بعد انقدر به پر و پای بابات بپیچ. از نو دوباره پیام فرستاد: بابا حق بده بهش دیگه عنتر. میدونی چقدر دوست داره، نگرانته. آسون نیست که. لب برچیده، تایپ کردم: من که چیزی نگفتم. یعنی تو شروع نکردی؟ مکثی کردم و گوشهٔ لبم بالا پرید: چرا ولی یه کوچولو. کاش کنارت بودم میزدم تو سرت، وای آترا احمق نباش. پشت چشمی نازک کردم، برای اویی که مقابلم نبود و نمیدید. استیکر دخترکی که جیغ میزد را برایش فرستادم و گفتم: من کاریشون ندارم، خودشون برمیگردن تنظیمات کارخانه. مامان نهها، بابا آره. آترا بهش باید حق بدی. ما میخوایم مهاجرت کنیم اما منطقی. نه با بچهبازی یا بحث و جدال. یهکم جا انقدر بحث کردن، رو بقیه چیزا تمرکز کن.









