
دانلود رمان بی سر و صدا گریختن از آتلانته با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
ماموریتش ساده بود: شکنجه و مرگ. هدفش: زنی از خاندان احتشام، زیباترین بازماندهی یک تبار سوخته. اما تقدیر نقشهی دیگری داشت. همان شبی که دریا سرخ شد، زندگی عامر نیز برای همیشه تغییر کرد. او که باید عذابدهنده میبود، خود در عذاب عشقی بیمارگونه سوخت. شکننده، شکنندهتر از همهی کسانی که تا به حال شکنجه کرده بود. حالا او در میان وسواس و جنون، در میان ممنوعهترین عشقها، تنها یک انتخاب داشت: یا او را نابود کند، یا برای همیشه تسلیمش شود.
عمارت احتشام، نه یک بنا، که یک شاهدِ عظیم بر عبور سالیان بود. در تاریکی شب، زیر نور وهمانگیز ماهِ کامل، گویی از دل افسانهها سر بر آورده و با تمام ابّهت مرمرین و سپیدش، خود را به سیاهی آسمان میآویخت. نمای ساختمان، آمیزهای از معماریهای کهن بود؛ طاقهای بلند و حجاریهای پرکار، هر کدام قصه ای ناگفته را در دل سنگی خود پنهان داشتند. این سپیدیِ عاجگون، در تضاد با قصرهای خاکی، نه نشان از پاکی، که نماد سردی و بیرحمیِ یک قدمت بود. ستونهای تراشخورده و پلکانهای مارپیچ، همچون رگهای حیاتی یک موجود زنده، در حیاط مرکزی به هم میرسیدند. این پلکانها، که در نورافکنیهای پنهان، جادوی مرمر را به رخ میکشیدند، نه برای بالا رفتن، که برای گم شدن ساخته شده بودند؛ برای اینکه هر قدم، تو را بیشتر در پیچ و خمِ سرنوشتِ ساکنانش گرفتار سازد.
در مرکز این هیاهوی سنگی، یک حوضِ بزرگ سنگی قرار داشت که آبِ آن، چون آینهای مُرده، تنها انعکاسدهندهی ماهِ کامل و سایههای سرگردان بود. گیاهان و نخلهای حیاط، با وجود رسیدگی، حالتی دیرینه و وحشی داشتند؛ گویی ریشههایشان در عمقِ یک راز کهن تنیده شده است. مأموران او را دوباره از میانِ راهروهایِ سردِ عمارت عبور دادند و به مقصدِ شومِ پیشین رساندند: اتاقِ دومِ رادمهر. اتاقی که برایِ ماحی، حکمِ یک قفسِ طلایی را داشت و نشان میداد که بازیِ قدرت و اسارت، در همان نقطهای که آغاز شده بود، ادامه خواهد یافت و این بار، هیچ کس برایِ نجاتِ او، بیرون از عمارت باقی نمانده بود تمامِ آن روزِ بلاتکلیف، در آن قفسِ طلاییِ عمارتِ احتشام، برایِ ماحی صرفِ شکنجهیِ روحی شد. اتاقِ دومِ رادمهر، دیگر تنها یک مکانِ فیزیکی نبود؛ بلکه یک آسیابِ ذهنیِ بیپایان بود که افکارش را زیرِ تیغ میکشید.
در حالی که بدنَش از خستگیِ مفرط کوفته بود، رهایش نمیکرد؛ زیرا مغزَش درگیرِ سه معمایِ ویرانکننده بود همچون خنجری داغ، بارها و بارها در ذهنِ خستهاش فرومیرفت: چرا ساواش؟ چرا بهترین یارش، با آن همهیِ وفاداری و هوش، باید دست به قتلِ یک زنِ بیطرف میزد؟ پشتِ این کار، حقیقتی هولناکتر نهفته بود؟ و مهمتر از همه: ساواش، همسرِ رادمهر احتشام را از کجا میشناخت؟ این پرسش، تمامِ پایههایِ شناختیِ ماحی را متزلزل میکرد. اگر ساواش از قبل او را میشناخت، پس پیوندی قدیمی و پنهانی او و دنیایِ تاریکِ رادمهر وجود داشت که تا این لحظه فاش نشده بود. ماحی ساعتها در میانِ آن همه تجملِ سردِ اتاق، غرق در این معمایِ خونین بود ساواش در آن سویِ خلیج، در دستانِ خانوادهیِ عزادارِ طبانیها بود؛ خاندانی که سوگِ از دست دادنِ دخترشان، آنان را به مجریانِ انتقامی شخصی و وحشیانه تبدیل کرده بود.
روزها در عمارتِ آنها، نه با سکوت، بلکه با صدایِ شلاق و فریادهایِ فروخورده گذشت. افرادِ طبانی، که هر ضربهیِ آنان حاملِ بارِ خشم و اندوه بود اما ماحی درگیرِ شکنجهای به مراتب موذیانهتر بود. چندین روزِ طولانی، با سکوتِ مطلق سپری شد. اتاق، مملو از آرامشِ دروغین و تجملِ سرد بود؛ اما این آسایش، خود یک زندانِ روانی بود. و مهمتر از همه، رادمهر حتی برایِ یک بار هم به دیدنِ او نیامد. این غیبتِ عمدی، برایِ ماحی، عمیقترین نوعِ آزار بود؛ نشانهای آشکار از کنترلِ مطلقِ رادمهر بر زمان و مکان و از آن سو، بر روانِ دریا. او، که انتظارِ خشم، تهدید و حتی نمایشِ شهوانیِ رادمهر را داشت، اکنون با خلأیی وحشتناک روبهرو شده بود. این سکوت، هزاران کلمه بود؛ کلماتی از جنسِ بلاتکلیفی، این حقیقتِ تلخ که رادمهر برایِ درهم شکستنِ ارادهیِ ماحی، نیازی به حضورِ فیزیکی ندارد؛ تنها کافیست او را با تصویرِ اسارتِ یارانش و سؤالاتِ بیپاسخِ ذهنش، تنها بگذارد.









