
دانلود رمان خودت را بخوان از بهار سلطانی با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
مرگ اول شاهان در طبقه ششم یک هتل اتفاق افتاد. او که جوانی عشرتطلب و تندزبان از یک خانواده مرفه و آزاد بود، برای دقایقی از این دنیا رفت و به سفری فراطبیعی رفت. در آن عالم، پرده از اسرار شگفتانگیزی برداشته شد و سپس به او پیشنهاد بازگشت دادند. شاهان برای زنده ماندن، سندی را امضا کرد، اما شرط ضمنِ آن را از خاطر برد. او اکنون در برزخی از فرصتهای محدود زندگی میکند. اما ماجرا وقتی اوج میگیرد که شاهان، برای اولین بار طعم عشق را میچشد و حالا باید بفهمد برای ماندن در کنار معشوق، چه شرطی را ناخواسته پذیرفته است.
آرام زمزمه کرد: – تو چرا نرفتی؟ نگاهش کردم و آهسته گفتم: – نتونستم تا پیدات نکردم برم. نگاهش را توی نگاهم غرق کرد. بعد سریع چشم دزدید و گفت: – ممنونم… ولی خانوادمت مهمتر از من بودن. میدانستم که منظورش کیانوش است… نگاهم را بهروبهرو گرفتم و گفتم: – فکر میکنم نازی بیدلیل نیامده بود کیش! برگشت و از فاصلهی نزدیکی نگاهم کرد. با تردید ادامه دادم: – با شوهر سابقش بود… بگو و بخند داشتند. مطمئنی ازش جدا شده؟ مطمئنی عاشق شماست؟ لحظهای طولانی فقط نگاهم کرد. شاید حرصی که توی صدایم بود و فهمیده بود. فقط لبخند کمرنگی زد. – به من ربطی نداره چکارش و چکار میکنه… توی نگاهم دقیق شد. – اصلاً با کیه؟ دوباره عطسه کرد و دستمالی جلو دماغش گرفت. کمکم مطمئن میشدم که سرما خورده. آرام گفتم: – سرما خوردی، نه؟
– چیز مهمی نیست. باز عطسه کرد. من هم ناخواسته نوچی کردم. – جات بد بوده؟ کجا بردنت؟ کلافه گفت: – میگم مهم نیست… خوب میشم. ولی خوب نمیشد. توی هواپیما غذایش را دست نزد. مدام عطسه میکرد و حالا دیگر سرفه هم بهش اضافه شده بود. حس کردم شاهان نیاز به مراقبت دارد، برای همین تصمیم گرفتم با آنها بروم خانه. به خانه که رسیدیم، روی تخت افتاد. داشت میلرزید. خانم خسروشاهی سریع تلفن را برداشت و به هیراد زنگ زد، اما هیراد گفت سفر است. چارهای نبود؛ مجبور شدیم دکتر دیگر را بیاوریم خانه. دکتر بعد از معاینه، دارو و سرم نوشت و حسابی حالش بد بود. رو به خانم خسروشاهی کردم. نگران و عصبی توی اتاق قدم میزد. ناگهان ایستاد و با عجله سمت من برگشت: – پیش شاهان میمونی؟! جوابی ندادم. فقط نگاهش کردم.
با خواهش توی صدایش گفت: – بمون… من باید برم کارخونه. – ولی امروز تعطیله… فردا هم سیزدهبدره. – میدونم… ولی باید یه سری کارا رو انجام بدم. باز هم چیزی نگفتم. نزدیکم آمد، بازویم را گرفت و با یه لحن صمیمی گفت: – تو… خیلی خوبی. همین چند کلمه تمام، خستگی را از تنم درآورد. انگار دوباره شارژ شدم. بعد با آرامش ادامه داد: – کسی توی خونه نیست. بچهها رو فرستادم مرخصی. الان به سوپ برای شاهان درست میکنم. تو هم اگه خواستی چیزی بخری یا سفارش بدی، لیست رستورانها و شماره کارتم کنار یخچاله. همه سفارشات را به سرعت ردیف کرد و از اتاق بیرون رفت. شاهان خواب بود. نمیدانم از سر بیماری بود یا خستگی، ولی چند ساعت در همان تب و لرز خوابید. پتو را دورش محکمتر پیچیدم. با دستمال خیس آرام دور پیشانی و گردنش را نوازش کردم.
نمیدانم چرا داشتم این کارها را میکردم. چون مشاور ارشد شاهان بودم؟ یا… یا چیز دیگری؟! از حجم فکرهایی که مثل موج به من هجوم میآوردند، میترسیدم. هر وقت حس میکردم چیزی دارد توی دلم ریشه میزند، سعی میکردم سریع نابودش کنم. از ترس اینکه یکوقت صدای فکرهایم بلند شود و شاهان در آن حال و روز بشنود، خودم را ساکت کردم. ذهنم را خاموش کردم که چیزی نشنود. به نیکا خبر کوتاه دادم گفتم از جزیره برگشتیم و… یککم که گذشت، تب شاهان کم شد و آرام چشمهایش را باز کرد. با لبخند سلامش کردم. گونههایش سرخ شده بود و تنش هنوز میسوخت. با صدایی گرفته گفت: – یه لیوان آب میدی؟ سریع براش آب آوردم. در این فاصله، خودش وادار کرد بنشیند و به تاج تخت تکیه بدهد. لیوان را دادم دستش. زیر لب یک تشکر کرد و یککم آب خورد. لیوان را ازش گرفتم.









