
دانلود رمان مونتیگو از سبا سالاری با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
هوادارانش لقبش دادهاند: «مونتیگو»! لقبی که معنایش «شاه و ثروتمند» است… نخستین دیدارم با او در ششسالگی رخ داد. آنوقت دوازدهساله بود؛ با نگاهی یاغی و چهرهای خشن که همهٔ همسالانش را میلرزاند. اروند از همان آغاز بیزار بود، از خانوادهاش، از پدر من که عمویش بود، از برادرانم، از هر کس که گردش بود و هر که میکوشید به او نزدیک شود… از همه کس، جز من. نیلوفر ارم، دخترعموی اروند ارم… اروندی که هرگز مرا نیلوفر نخواند. از همان ابتدا برایش طلا بودم، طـلـای مونتیگو! فوتبالیست مشهوری که سراسر ایران میشناسندش؛ اما تنها من میدانم که اروند واقعی چه فاصلهٔ آسمانی دارد با اروندی که همه میشناسند…
خشایار دستی به صورتش کشید. صدایش گرفته و خسته بود: «بپوش، بریم نیلوفر.» اروند صدایش را بالا برد: «نه، دیگه نشد عموجان. به زور و با اصرار اومدی، تو حله. اولی نمیتونی همینطوری بزنی بیرون.» به نیلوفر اشاره زد و ادامه داد: «ببین، دخترت چی میپرسه؟ چرا جوابش رو نمیدی؟» ثانیهای به صورت درهمشکستهٔ خشایار زل زد و بعد با تمسخر خندید: «نمیشنوه. خشایار نزدیک سالگرد معشوقهاش که میشه، دیگه تو این دنیا نیست. از چند روز قبل تا چند روز بعد تو خیالاتش با سارا زندگی میکنه.» بالاخره خشایار سرش را بالا گرفت و به اروند زل زد. در نگاهش حسی بود که اروند نمیتوانست تشخیصش دهد؛ حسی شبیه به ناامیدی همراه غم… «چندسال پیش به مادرت قول دادم اگر زمانی نبود برای تو و آرزو، پدری کنم. اروند، به خودم اومدم دیدم آرزویی نیست. شرمندهٔ مادرت شدم
گفتم حداقل تویی که هستی رو میذارم رو چشمم. نمیدونم من راه رو اشتباه رفتم یا تو زیادی شبیه به خسرو شدی. از امروز فکر میکنم تو رو هم مثل آرزو از دست دادم. اروند، اندازهٔ بچههای خودم برام عزیزی، ولی تا وقتی خودت نخوای، چیزی درست نمیشه. این آتیشی که تو گذاشتنه و اون زمان نتونست بسوزونت، امروز موفق میشه نابودت کنه.» گفت و دستش را روی قفسهٔ سینهاش گذاشت و احساس میکرد قلبش در حال سوختن در همان آتشی ست که از آن برای اروند گفته است. پسربچهای که سالها پیش به خودش قول داده بود… اروند همان گلی بود که پژمرده و نیمهجان به دستش سالها آبش داد و خاکش را عوض کرد، وقت گذاشت، هزینه کرد، عشق داد و امیدوار بود که روزی دوباره سرحال شود، غافل از آنکه ریشهاش سوخته است. گل که بدون ریشه رشد نمیکرد.
مگر توانست خسرو را نجات دهد که در فکر نجات پسرش بود؟ نیکان بازوی پدرش را گرفت: «بریم بابا.» خشایار به سختی سمت در قدم برداشت. قبل از اینکه خارج شود، ایستاد و به نیلوفر زل زد. در سکوت منتظر نگاهش کرد. نیلوفر سمت اتاق رفت و دقیقهای بعد آماده برگشت. زیر نگاه سنگین اروند به طرف خشایار قدم برداشت که مچش میان دست اروند گرفتار شد. به صورتش خیره شد. چشمانشان عجیب شبیه همدیگر بود، اما چشمان اروند حس عجیبی داشت: توخالی و سرد، انگار مردمکهایش یخ زده بودند. در سکوت خیرهٔ همدیگر شدند. نیلوفر به ابروهای درهم و حلقهٔ تیرهرنگ زیر چشمانش که خبر از بیخوابی و خستگی میداد، نگاه کرد. چشمانشان شبیه بود، اما چشمان گرم و گیرای نیلوفر… آن گروه و آن گهرباری کجا، و چشمان فولادین اروند کجا؟ نیلوفر بدون اینکه اتصال چشمیشان را قطع کند
دستش را از میان دست اروند بیرون کشید و سمت پدرش رفت. صدایش هیچگونه لرزشی نداشت: «بریم.» در را باز کرد و بدون اینکه منتظر بماند، جلوتر از پدرش و نیکان از کنار استخر و وسیلههای ورزشی عبور کرد. باران نمنم میبارید. اگر همه چیز جور دیگری پیش میرفت، دلش میخواست پشت خانهٔ اروند باشد، در همان زمین چمنی که همراه او بازی کرده بود، و شک نداشت این تاریکی، بوی خاک و هوای بارانی، زیباترش کرده بود. از در که بیرون زد، خشایار دستش را کشید: «کجا؟» آرام جواب داد: «میام خونه، ولی با شما نه. میخوام یکم تنها باشم.» «میشینی تو ماشین تا ما بیایم. از این به بعد اینطوری پیش میریم، نیلوفرخانم.» نیلوفر در چشمانش زل زد. امشب چه شب عجیبی بود. ثانیهای احساس میکرد خوشبختترین دختر دنیاست و ثانیهای بعد چشمهایش به اشک مینشست.









