
دانلود رمان فرو افتاده از الناز دادخواه با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
اشتباه کردم… و اکنون در تاریکترین نقطه این جهان ایستادهام. جایی بیخبر از تعلق، بیآینه در برابر هر چهره. مثل آخرین ستارهای که از آسمان لغزید، تنها، در کرانهای دور از جهانی که دیگر از آن من نیست. من تنهاترینم… تنهاترین ستارهای که پیش از سپیده، باز هم آتش خواهد زد بر تاریکی.
نگاه چشمان قهوهایرنگش درست به اندازهٔ یک فنجان شکلات داغ در یک روز سرد زمستانی دلگرمکننده بود. «چی عجیبه فلین؟» «نمیدونم چرا… ولی حس میکنم تو رو میشناسم… یه حس عجیب… انگار با اینکه مطمئنم هرگز تا قبل از این ندیده بودمت، اما میشناسمت.» او دقیقاً حس مرا داشت. حس من نسبت به تمام افراد اینجا. افرادی که هیچکدام را از نزدیک ندیده بودم، اما از هر آشنایی برای من آشناتر بودند. پیش از آنکه جواب دهم، در باز شد و او داخل آمد. انقدر گرم صحبت بودیم که حتی صدای چکمههایش را نشنیده بودم. دستانش را روی سینه درهم فرو برد. با اخمی غلیظ به فلین چشم دوخت. لرزی که به بدن فلین افتاد را دیدم. فلین به سرعت بلند شده و ادای احترام کرد. «اینطوری مراقب یه زندانی خطرناک هستی سرباز؟ با کلیدایی که همراهت هست میری داخل سلول و میشینی باهاش حرف میزنی؟»
از جا بلند شدم، کشوقوسی به استخوانهای دردناکم داده و گفتم: «فرمانده، خودت میدونی که من قصد فرار کردن ندارم. اگه داشتم… الان اینجا نبودم.» با خشم به من خیره ماند، سپس رویش را به سمت فلین برگرداند و گفت: «تا طلوع صبح توی حیاط مقر میدویی و وای به حالت اگه حتی یک دقیقه استراحت کنی.» فلین بدون هیچ اعتراضی سر تکان داد و برای اجرای تنبیهاش رفت. با چشمانی گردشده به فرمانده نگاه کردم و گفتم: «تا صبح یخ میزنه از سرما!» نگاهش با برقی خطرناک به من خیره ماند. نمیدانم چرا، اما ناخودآگاه یک قدم عقب رفتم. «فکر میکنم باید جایگاهت رو یادت بیارم. نه؟» لبهایم را روی هم فشردم و گفتم: «قراره ثابت کنم واقعاً یه پیشگو هستم مگه نه؟ اگه بعد از امشب باز هم به من شک داشتید فرمانده… اونوقت میتونین هرجایگاهی رو بهم یادآوری کنید.»
ابروهایش تمسخرآمیز بالا رفت و گفت: «البته. با کمال میل این کار رو خواهم کرد. منتظرم… پیشگوییت رو بهم بگو.» دستانم را به سمتش جلو گرفته و گفتم: «دستام رو با طناب ببندید. چون برای پیشگویی باید شما رو اونجا ببرم و شما به من اعتماد ندارید.» بیمعطلی دستانم را با طناب بست. به همان سفتی اول و بدون ملاحظه به بانداژهایی که دور مچهایم بسته شده بود. نفسم از درد رفت اما طاقت آوردم. سپس جلوتر از او از سلول بیرون رفتم. منتظر نماندم جلو آمده و مسیر را حتی نشانم بدهد. من تمام این مقر فرماندهی را از حفظ بودم. بارها و بارها چشمانم را بسته و مسیر اتاق او و سایر اتاقها را در ذهن تداعی کرده بودم. طرح مقر را روی برگههای طراحی کشیده و همه چیز را سنجیده بودم. با گامهای بلند خودش را به من رسانده و همقدم با من پیش رفت. میتوانستم بفهمم از این که مسیر را بلد هستم متعجب شده
اما ظاهر سخت و صورت بیحالتش هیچ حسی را انعکاس نمیداد. از بخش سلولها بیرون آمده، مسیر را به سمت راهروی انتهایی سالن سوم ادامه دادم. در سکوت کنار من قدم برمیداشت. به خودش زحمت سوال پرسیدن را هم نمیداد. ترجیح میداد منتظر مانده و نتیجه را ببیند. میتوانستم انگشتانش را ببینم که محتاطانه تپانچهٔ پر را لمس میکردند. پلکان را به سختی بالا رفتم. تمام ماهیچههای پایم احساس کشیدگی و درد پیدا کرده بودند. پس از چند پله با خستگی ایستادم. کمی جلوتر از من متوقف شده و با اخم به من چشم دوخت. نفسی گرفتم و تلاش کردم همگام با او حرکت کنم. به طبقهٔ سوم مقر که رسیدیم، شک و تردید بیش از پیش در صورتش نقش بست. چینهای عمیق روی پیشانیاش بیشتر شده و ابروهایش بیش از پیش درهم فرو رفتند. هم من میدانستم مقصدم کجاست و هم او حدس میزد قصد دارم او را به کجا بکشانم.









