میهن بوک
دانلود رمان | میهن بوک منبع رمان های رایگان جدید و عاشقانه
میهن بوک
دانلود رمان ردخون pdf از مریم روح پرور با لینک مستقیم

دانلود رمان ردخون از مریم روح پرور با فرمت‌های pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم

شهاب صدر، چهره‌ای که هر نگاه را می‌رباید و هر تبلیغی را با حضورش جاودانه می‌کند. مردی که شهرت و نفوذش او را بر قله‌های مد و رسانه نشانده است. اما پشت این نقاب درخشان، رازی نهفته است؛ رازی کهن که تنها سایه‌های گذشته از آن آگاهند. و در سوی دیگر، الا ملک. دختری که خود را از هیچ ساخت و بر خشت‌های رنج، کاخ استقلال بنا کرد. مادری جوان که در آستانه‌ی کودکی، بار مادرانه بر دوش کشید و از حریم خانواده رانده شد. دو انسان، دو جهان جدا. اما سرنوشت نخی نامرئی به مچ پای هر دو بسته است. هسته‌های وجودشان در ژرفایی ورای زمان و مکان، سال‌هاست که در هم تنیده است. اکنون باید دید این پیوند کهن، این زخم و راز مشترک، چگونه مسیر زندگی‌شان را از نو می‌نویسد و پاسخ تقدیر را در کنار یکدیگر می‌یابند.

خلاصه رمان ردخون

نیشخندی زد و گفت: «بین هامین و بچه‌های کار سر چهارراه‌ها یک فرق هست، اونم نوع شغلشونه؛ وگرنه هر دو کودک کار به حساب می‌آیند. من با این قسمت ماجرا مشکل دارم، روح و روانم واسه این موضوع به هم ریخته. با شکری به قرارداد هشت‌ماهه بستم، یعنی می‌خوام خودم زودتر برم سر کار. با وجود اینکه درآمد هامین خوبه و می‌تونه به جاهای خوبی برسوندمون، اما نمی‌خوام. هامین خودش دوست داره، تو اجبارش نکردی. هامین سنی نداره؛ بزرگ‌تر بشه، پشیمون بشه، می‌گه “من فقط سه‌سال و نیمم بود، تو که عقل داشتی چرا گذاشتی؟” چی باید بگم؟» شهاب نخ سیگاری بین لبش گذاشت و روشنش کرد. دودش را در ریه کشید و گفت: «سخت می‌گیری. بین اون بچهٔ سر چهارراه با هامین هزار فرق هست. وگرنه تو هم شرایطت جوری بود که می‌تونستی بچت رو بذاری سر چهارراه کار کنه. چرا نذاشتی؟»

آلا اخم کرد و شهاب بشکنی زد و گفت: «دقیقاً! چون غیرتت اجازه نمیده. چون حاضری خودت تو سرما و گرما جون بکنی، اما نذاری بچت سر چهارراه گل بفروشه یا… نمی‌دونم، آدامس و از این حرفا. ارزش بچت رو خودت بالا می‌بری. این کارم انتخاب شد چون هامین دوست داره، خسته‌کننده نیست و شبیه به تفریحه. هامین بزرگم بشه پشیمون نمی‌شه. اینو بکن تو ذهن پریشونت که روح و روانت رو درگیر نکنه. در عوض ازت تشکر می‌کنه که باعث پیشرفتش شدی. در ضمن، هامین پول درمیاره، زندگی خودش بهتر می‌شه، به آرزوهاش می‌رسه، در کنارش به مادرشم برسه. کدوم بچه‌ای از اینکه به مادرش کمک کنه ناراحت می‌شه؟ همون بچه‌های سر چهارراه هم ناراحت نمی‌شن. وای به حال هامین!» آلا کلافه رو چرخاند و شهاب پک دیگری به سیگارش زد و گفت: «می‌خوای کار کنی، خب بکن. اما تا وقتی خود هامین…

ما تا وقتی خود هامین اذیت نشده، بهش زور نگو که دیگه نباید بری. و در ضمن، به وقت وسوسه نشی بخوای بیای تو این کارا.» آلا نگاهش گرد و با دیدن چهرهٔ جدی شهاب جا خورد. شهاب با همان ابروهای درهم گفت: «حتی نخواه که امتحان کنی.» «فکر نمی‌کنی داری جای من تصمیم می‌گیری؟» بی‌توجه پکی به سیگارش زد و غرید: «چشمام درد گرفت. چرا عینک کوفتیمو نیووردم؟» با دیدن اینکه هامین سمتشان می‌دوید، گفت: «اومدش.» آلا سر چرخاند و هامین با ذوق گفت: «هامین، آخه خونه کجا بود؟ تو اون خوابگاه به زور راهمون می‌دن. مهمون دعوت می‌کنی؟!» هامین به شهاب کرد و گفت: «رفیقم دعوت منو می‌کنه خونش، مده نه؟!» شهاب به علامت مثبت سر تکان داد و آلا سریع گفت: «امکان نداره. من اجازه نمیدم.» هامین نگاهش کرد و گفت: «مامان، تلو خدا… بی‌خود اصرار نکن. نه، خودت خوشت میاد. نه من.»

شهاب نگاهشان می‌کرد و هامین با ناراحتی گفت: «چرا؟! وقتی خونه نداریم، قرار نیست زوری کسی رو دعوت کنیم خونت. همیشه گفتم: وقتی می‌تونی قبول کن، وقتی نمی‌تونی و شرایط جور نیست، فقط باید بگی نه.» هامین با حرص پا بر زمین کوبید و صدایش بالا رفت: «چرا ما نباید خونه داشته باشیم؟ چرا من نباید دوستم رو بیارم خونمون؟» «هامین!» اشک هامین چکید و گفت: «باشه، میدم نیا… مثل همهٔ دوستام که تو کلاس می‌خواستن بیان دفتم… نیان. شهاب فقط باید به تو کمک کنه، من که رفیقشم… نباید کمک کنه.» آلا کلافه غرید: «اونم مجبور بودم. یه طرف ماجرا هم خودش بود، واسه همین کمک کرد. تو هم باید یاد بگیری با همین چیزایی که داری کنار بیای، تا بعد به دست بیاری.» هامین عصبی دستش را روی صورتش کشید، اشکش را پاک کرد، آلا رو چرخاند و گفت: «بازی هم بسه. بیا بشین، الان غذا میارن.»

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
شهاب صدر، چهره‌ای که هر نگاه را می‌رباید و هر تبلیغی را با حضورش جاودانه می‌کند. مردی که شهرت و نفوذش او را بر قله‌های مد و رسانه نشانده است. اما پشت این نقاب درخشان، رازی نهفته است؛ رازی کهن که تنها سایه‌های گذشته از آن آگاهند. و در سوی دیگر، الا ملک. دختری که خود را از هیچ ساخت و بر خشت‌های رنج، کاخ استقلال بنا کرد. مادری جوان که در آستانه‌ی کودکی، بار مادرانه بر دوش کشید و از حریم خانواده رانده شد. دو انسان، دو جهان جدا. اما سرنوشت نخی نامرئی به مچ پای هر دو بسته است. هسته‌های وجودشان در ژرفایی ورای زمان و مکان، سال‌هاست که در هم تنیده است. اکنون باید دید این پیوند کهن، این زخم و راز مشترک، چگونه مسیر زندگی‌شان را از نو می‌نویسد و پاسخ تقدیر را در کنار یکدیگر می‌یابند.
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    ردخون
  • نویسنده
    مریم روح پرور
  • صفحات
    3958
لینک های دانلود
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • میهن بوک
  • برچسب ها:
موضوعات
ورود کاربران

درباره سایت
میهن بوک
دانلود رمان: میهن بوک پایگاه معرفی و دانلود بهترین رمان های الکترونیکی PDF , EPUB و صوتی کمیاب رایگان فارسی و خارجی جدید و قدیمی بدون سانسور
آمار سایت
  • 4946 نوشته
  • 631 محصول
  • 376 کامنت
  • 2288 کاربر
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " میهن بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
hacklink panel |
betgamon |
casino |
casinolevant |
deneme bonusu veren yeni siteler |
bahis siteleri |
casinolevant |
casinolevant |
casinolevant |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |