
دانلود رمان پینوکیو از سيما انورى با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
سرنوشت مرا برای عجیب بودن آفرید؛ برای تفاوت، برای نیک نبودن و بد بودن. این خواسته من نبود. فقر و نبرد و خون، همزاد من بودند. غریزههایی هولناک که تا مرگ در جانم چنگ میانداختند. من در پوست انسان نمیگنجیدم؛ ناهنجاری بودم بیقواره. زادهی یک جانور روانپریش… هیولایی تمامعیار. و ناگهان، در لحظهای کوتاهتر از پلک زدن، من دگرگون شدم. قهرمان شدم؛ جادوگری که ناجی سرزمینی بود. خوب شدم، متفاوت شدم، طعم شادی را چشیدم؛ اما بدی هنوز در من زنده بود. چون تو بدی را رها نکرده بودی و من، همیشه پیرو تو بودم؛ تویی که در سایه پنهان بودی اما غوغا میکردی… ای مردک چوبی!
جمعيت اينبار با ناباوری به من نگاه ميکنند و منتظر توضيح اند. _رستاخير معکوس” اين کارت به معنی مرگ شکست و بيماريه… کارتی که اون روز جادوگر ديده بود و به مردم گفته بود که اونها با يه شکست بزرگ روبه رواند و اون شکست همون خشکسالی بود که مردم احمقانه فکر ميکردند بخاطر نفرين جادوگره و جادوگر بعد از سه سال به سوگندش عمل و کار مردم و تلافی کرد اون مردم و برای بقا به جون هم انداخت و باعث شد مردم دست به جنايت بزنند و به دختربچه مريض و قتل عام کنن اما مردم به چيزی و فراموش کرده بودن اون دختربچه مريض بود و خونش آلوده به ويروسی که با پخش شدنش توی شهر به جون مردم افتاد و همه گير شد. و اينجوری بود که جادوگر برای ايمان نياوردن مردم به تاروت کاری کرد که رسماً نسل کشی حساب ميشد و برای هميشه نسل اون آدم های از روی زمين منقرض شد!
ايمانی که اگر چه با کينه توزی جادوگر همراه بود اما يک حقيقت محض بوده و طبق پيشگويی کارت واقعا مرگ شکست و بيماری و برای مردم به همراه آورد صدای دست و جيغ بالا ميرود. عده ای تشويق ميکنند و عده ای ديگر صامت ايستاده اند و جناب مشاور جزو دسته صامت هاست. _از کجا معلوم همه کارتها رستاخيز معکوس نباشن؟ با حرفی که يکی از حاضرين ميزند. جمعيت در سکوت فرو ميرود و کمی بعد تاييد و اعتراض عده ای بلند ميشود. به مرد چاق و خيلی که اين حرف را زده بود با کينه نگاه کرده اما لبخند ميزنم _فکر اينجايش را هم کرده ام _خب اگه فکر ميکنی من کلک زدم ميتونی بيای دونه دونه کارت ها رو ببينی جمعيت باری ديگر در موج بلندی از سر و صدا فرو ميرود و بعد مرد خپل که انگار انتظار اين را نداشته با نگاهی مشکوک و ترديد از سکو بالا مي آيد
و با نگاه گذرايی به من از کنارم رد شده و پشت ميز ميرود. تک تک کارتها را به نوبت رو ميکند و وقتی ميبيند خبری از کارت تکراری نيست با ناباوری نگاهم ميکند و من لبخند پهنی می زنم _درست ميگه کارتا تکراری نيستن. دوباره صدای جيغ و فرياد هيجان زده مهمان ها بالا ميرود و من خيره به مرد بلند ميگويم _ميشه کارت ها رو بشماری؟ با تعجب سر تکان داده و وقتی انتظار جمعيت را ميبيند به ناچار شروع به شمارش ميکند و دو دقيقه بعد ميگويد. _هفتاد و شيش ،تاست به اضافه اون کارتی که تو دستای اون خانومه ، هفتاد و هفتا اينبار که مرد نگاهم ميکند چشم چرخانده و با تعجب ساختگی رو به جمعيت ميگويم _ولی کارت های تاروت هفتاد و هشتان _راست ميگه ها. _اون يکی کجاست؟ _يعنی چی؟ از لبه سکو فاصله گرفته و به سمت مرد ميروم.
روبه رويش ايستاده و با خونسردی و تفريح دست در جيب بالای کت آبی رنگش کرده و کارت گمشده را بيرون ميکشم با تعجب و هيجان نمايشی از مقابل چشمان و رقلمبيده مرد کنار رفته و رو به جمعيت با شگفتی جيغ ميزنم اينجاست اينبار سالن به معنای واقعی ميترکد و محافظ ها و حتی نفوذيهای اصلان خان با نمايشی که من راه انداختم اصلا يادشان به آيلی و ارسلانه نيست شده نيست و اين درست همان چيزی ست که من میخواهم برداشتن توجه از روی آنها و حواس پرتی دشمن هرچند که اين دو چشم لعنتی مرموز اصلا از روی من برداشته نمی شود. دنيا پر از سوپرايزه اين جمله ايست که من عميقاً به آن باور دارم البته نه دنيای همه آدم ها. باور من فقط به زندگی خودم به طور قطع صدق ميکند. دنيای من خانه من روياها و کابوس من عميقاً پر از سوپرايز است. دنيای ترسناک من خانه تاريک من روياهای عجيب و کابوس های وحشتناک من منبعی دارند.









