
دانلود رمان قرارمان اولین بوسه زیر درخت گیلاس از مهرناز ابهام با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
در اوج فرسودگی و ناامیدی از زندگی، حریر با اَمان مواجه میشود؛ پسری که قلب معشوقِ ازدسترفتهاش به او پیوند زده شده است. برای حریر، اَمان نه یک غریبه، که قاتل و دشمن است.
ته دلم با خدا حرف میزنم و مبلغی برای شیرخوارگاه احسان نذر میکنم تا مریض نشود. کِی این مرد جوان اینقدر برایم ارزشمند شد که اینطور نگرانش هستم! چطور توانست در مدت کم اینقدر در زندگی ام پررنگ شود؟ با کتری و قوری در دست برمیگردد و هر دو را روی میز گذاشته میگوید _چای بریز برا خودت. منکه دو سه تا پشت سر هم میخورم چای را کمرنگ میخورد و انگشتان باریکش را دور لیوان گرم فشرده. گرمای لیوان را میخواهد انگار. _هنوزم سردته چشم های درشتش در حالیکه از بالای لیوان نگاهم میکنند و دهانش چای مینوشد، گیراتر دیده میشود. _خوشم میاد وقتی حواست به منه خجالتزده نگاهم را از چشمانش میگیرم و برای خودم چای میریزم. _حواسم بهت نیست، عذاب وجدان گرفتم که بخاطر من وایسادی تو سرما با بدجنسی لبخند میزند و میگوید _اینم خوبه، هر واکنش مثبتی از تو به من برسه غنیمته.
حالا بگو ببینم سپهری غلطی کرده که ناراحت شدی و رفتی؟ تیز است و به راحتی نمیشود فریبش داد. _سپهری رو یکی دو بار فوقش دیدم. چیکار مثلا میتونست کرده باشه؟ _سابقهش در مورد خانما درخشان نیست. گفتم شاید… _نه، فقط به خاطر سر و صدا _تو که با صدای موسیقی آروم میشی دختر طوری خطابم میکند انگار سال هاست آشناییم. لحنش و خطابهاش را دوست دارم. _اون آهنگی رو که از تلگرام فرستادی میزنی برام؟ سهتارش را که گویا همیشه پشت مبل روی آن میز است برمیدارد و میگوید _چه در دل من چه در سر تو… من از تو رسیدم به باور تو و شروع به نواختن میکند. آمیزه ای از لذت و آرامش به جانم روانه میشود. دلم میخواهد تا پایان دنیا بنوازد و گوش دهم. انگشتانش را که روی تارها میلغزد دوست دارم. این آدم خلق شده تا سهتار بنوازد.
تیپ و قیافه و شخصیتش با سازی که در دستانش دارد یک کل منسجم است انگار. حواسش به من نیست و گوشی ام را سمتش گرفته کمی فیلمبرداری میکنم. شاید شب تماشایش کنم. آن قطعه که تمام میشود نگاهم میکند و میگوید _قطعه ی راز و نیاز از استاد علیزاده و قطعه ی دیگری را شروع به نواختن میکند که روحم را بالا و بالاتر میبرد. طولانی مینوازد و از لذت موسیقی مست شدهام. وقتی آخرین ضربه را به سهتار میزند با لبخند نگاهم میکند و میگوید _آرامشِ الانت به سرما خوردنم میارزه از خلسهی نوازش موسیقی خارج میشوم و میگویم _هیچی به مریض شدنت نمیارزه ولی برای رسیدن به سِحرِ انگشتهات باز هم این مسیر رو خواهم اومد. پالتوام را از روی مبل برداشته بلند میشوم. او هم بلند میشود و مقابلم ایستاده میگوید _دارم به یه مسیر سحرآمیز دیگه فکر میکنم تا ببرمت.
میای باهام؟ سوالش مبهم اما بیش از اندازه واضح است. میخواهد با او بروم، ولی به کجا؟ خبر دارم با دوستانش به کمپ نرفت و کنسل کرد. چشمان منتظرش را از فاصله ی نزدیک نگاه میکنم. وقتی کنارم میایستد یک سر و گردن از من بلندتر است. مردهایی که به نظر کوتاه قد میرسند، وقتی کنار زنی میایستند باز هم از زن بلندترند. مسیری به سمت نور؟ _من تو رو سمت تاریکی میبرم؟ _نمیبری _پس؟ خیلی زود است برای اینقدر نزدیکی. چگونه توانسته اینطور در خلوت و تنهایی ام رخنه کند؟ چگونه برای خودش به این زودی در مرکز زندگی ام جا باز کرده؟ برای جواب مثبت تردید دارم ولی اعتمادم را با رفتارش جلب کرده و دلم میخواهد با او بروم. _میام باهات گوشه ی چشم هایش از ردِ خنده به پایین کشیده میشود. انگار مژه هایش در آن قسمت میخواهند به هم گره بخورند. _پس بهت خبر میدم.









