میهن بوک
دانلود رمان | میهن بوک منبع رمان های رایگان جدید و عاشقانه
میهن بوک
دانلود رمان چایت را من شیرین میکنم pdf از زهرا بلند دوست با لینک مستقیم

دانلود رمان چایت را من شیرین میکنم از زهرا بلند دوست با فرمت‌های pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم

پاهایم آرام بر خاک سرد گورها می‌لغزد، چشم‌ام از روی سنگ‌ها می‌دود و تاریخ‌ها را می‌خواند: جوانی، میانسالی، پیری. راستی… مردن هم درد داشت؟ ناگهان یک جفت کفش سرمه‌ای در برابرم ظاهر شد. بوی تلخ و آشنایی فضا را پر کرد. سرم را بلند کردم. صدای تپش قلبم را در گوش‌هایم می‌شنیدم. چند روز از آخرین دیدارمان گذشته بود؟ آیا زیادی برای این غریبه دلتنگ بودم؟ اما این غریبه… با آن شلوار کتانی مشکی و پیراهن سرمه‌ای که بر تن داشت، هنوز هم دلم را می‌ربود. موهای کوتاه و ته‌ریش سیاهش، مثل همیشه…

خلاصه رمان چایت را من شیرین میکنم

قطرات باران مثل کودکی‌هایم روی شیشه لیز می‌خورد و به سرعت سقوط می‌کرد. چقدر بچگی باید می‌کردم و نشد. جیغ دلخراش پایه‌های صندلی روی زمین و سپس کشیده شدن سریع و نامهربان بازویم توسط عاصم مرا به خود آورد. در جایم ایستادم و جا خورده نگاهش کردم. کاپشن و کلاه را به آغوشم هل داد. پیش بندش را با عصبانیت روی میز پرت کرد و با اشاره، به همکارش، چیزی را فهماند. بازویم را در مشتش گرفت و مرا با خود به طرف در بود. با کاپشن و کلاهی در بغل، حیران و متعجب به رفتارش نگاه می‌کردم. بارانی سیاهش را از کنار پیشخوان برداشت و با یک حرکت آن را پوشید. بی‌پاسخ به حال گنگم کلاه و کاپشن را با عصبانیت از آغوشم بیرون کشید و تنم کرد. صدای دیلینگ دیلینگ آویز… هجوم سرما… و کشید شدن به بیرون… مبهوت با صدایی آرام، مدام تکرار می‌کردم: چیشده؟ منو کجا می‌بری؟

اما پاسخی نمی‌آمد ترسیدم تقلا فایده‌ای نداشت. دستان عاصم مانند فولاد دور بازویم گره شده بود و من مانند جوجه اردکی کوچک در کنار گام‌های بلندش می‌دویدم. بعد از مقداری پیاده روی، مرا به داخل یک تاکسی هل داد. با ترس، از جایی که می‌رفتیم، پرسیدم؛ عاصم در سکوت فقط به روبه رویش خیره شد و نام محله‌ای نه چندان خوش نام را به راننده گفت. راننده به مقصد رسید. عاصم بعد از پرداخت کرایه با خشونت مرا از ماشین بیرون کشید. مقابل ساختمانی زشت و قدیمی ایستادیم. عابرینی با تابعیت‌های مختلف که ترک و عرب بودنشان به راحتی از چهره و مکالماتشان قابل تشخیص بود، باعث شد بترسم؛ ترسی به اندازه تمام نداشته‌هایم. از فرط وحشت تمام بدنم می‌لرزید. عاصم بازویم را گرفت و با پوزخندی عصبی زیر گوشم زمزمه کرد: نیم ساعت پیش، یه سوپرمن روبه روم نشسته بود! حالا چی شده؟

همین جوری می‌خوای تو مبارزه شون شرکت کی دختره‌ی احمق؟ کم کم عادت می‌کنی. این تازه اولشه. یادت رفته منم یه مسلمونم. راست می‌گفت. وجودم خالی شد. دلم می‌خواست در دل خدا را صدا بزنم. ولی خدا، خدای همین مسلمان‌ها بود. او کشان کشان مرا با خود می‌برد. اگر فریاد هم می‌ زدم کسی به دادم نمی‌رسید. آن جا دل‌ها یخ زده بودند. ته مانده‌ جسارتم را جمع کردم و از بین دندان‌های قفل شده‌ام غریدم: شما مسلمونا همتون کثیفین! ازتون بدم میاد. با این جمله در سکوتی عصبی، فشار پنجه‌هایش را دور بازویم بیشتر کرد و مرا از پله‌های ساختمان نیمه مسکونی بالا برد. چرا فکر می‌کردم عاصم مهربان و ترسوست؟ نبود! بعد از چند طبقه و گذشتن از راه رویی تهوع آور و کم نور، در مقابل دری سفید و پر از لکه‌های چرک ایستادیم. صدای سگ، موسیقی راک و عطر تند غذاهای شرقی در فضای کل ساختمان سرم را به دوران انداخته بود.

عاصم محکم تر از قبل بازویم را فشرد و مرا به سمت خودش بالا کشید. سپس خیره در مردمک وحشت زده‌ی چشمانم، شمرده و خشم زده کلمات را کنار هم چید: نیم ساعت پیش، تو حرفات می‌خواستی تمام هستی‌ات رو واسه داشتن دانیال بدی. پس مثل دخترای خوب میری داخل و دهنتو می‌بندی. می‌خوام مبارزه رو نشونت بدم. چند ضربه به در زد. مبهوت به نیم رخش خیره ماندم، حالا دیگر وحشت لالم کرده بود. در باز شد. زنی با پوشیه روبه رویمان ایستاد و با گرمی به داخل دعوتمان کرد. عاصم با سلام و لبخندی تصنعی من را به داخل خانه کشاند. سالنی کوچک اما مرتب، با مبل‌هایی کهنه که دور تا دور چیده شده بودند. زن به آشپزخانه‌ی کوچکی که کنار تک اتاق خانه قرار داشت، رفت. عاصم مرا روی کاناپه‌ی رنگ پریده‌ی کنار دیوار پرت کرد. از شدت ترس، عرق سرد را در کف دستانم حس می‌کردم.

  • اشتراک گذاری
خلاصه کتاب
پاهایم آرام بر خاک سرد گورها می‌لغزد، چشم‌ام از روی سنگ‌ها می‌دود و تاریخ‌ها را می‌خواند: جوانی، میانسالی، پیری. راستی... مردن هم درد داشت؟ ناگهان یک جفت کفش سرمه‌ای در برابرم ظاهر شد. بوی تلخ و آشنایی فضا را پر کرد. سرم را بلند کردم. صدای تپش قلبم را در گوش‌هایم می‌شنیدم. چند روز از آخرین دیدارمان گذشته بود؟ آیا زیادی برای این غریبه دلتنگ بودم؟ اما این غریبه... با آن شلوار کتانی مشکی و پیراهن سرمه‌ای که بر تن داشت، هنوز هم دلم را می‌ربود. موهای کوتاه و ته‌ریش سیاهش، مثل همیشه...
مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    چایت را من شیرین میکنم
  • نویسنده
    زهرا بلند دوست
  • صفحات
    449
لینک های دانلود
اگر نویسنده این کتاب هستید و درخواست حذف آن را دارید
  • میهن بوک
  • برچسب ها:
دیگر نوشته های
موضوعات
ورود کاربران

درباره سایت
میهن بوک
دانلود رمان: میهن بوک پایگاه معرفی و دانلود بهترین رمان های الکترونیکی PDF , EPUB و صوتی کمیاب رایگان فارسی و خارجی جدید و قدیمی بدون سانسور
آمار سایت
  • 4958 نوشته
  • 631 محصول
  • 376 کامنت
  • 2294 کاربر
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " میهن بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.
hacklink panel |
betgamon |
casino |
casinolevant |
deneme bonusu veren yeni siteler |
bahis siteleri |
casinolevant |
casinolevant |
casinolevant |
deneme bonusu veren yeni siteler |
bahis siteleri |
casinolevant |
gamdom |
gamdom giriş |
deneme bonusu veren yeni siteler |
deneme bonusu veren yeni siteler |
deneme bonusu veren siteler 2026 |
bahis siteleri |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |
deneme bonusu veren siteler |