
دانلود رمان باران بعد از جنایت از نمیلا با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
پس از سالها رهایی، پریا در آستانهای شوم قرار میگیرد. خواهرش پرنیا، که چشمبهراه تولد فرزندش بود، بهطرزی وحشتناک به قتل میرسد. همه انگشتاتهام به سوی همسر پرنیا، “آرمان”، که دشمن دیرینه پریاست، نشانه میروند. اما غریزه به پریا هشدار میدهد که این ماجرا عمقی تاریکتر از یک انتقامجویی شخصی دارد. حتی “ستایش”، دوست وفادارش، با اطمینان میگوید: «آرمان هرچقدر هم پست باشد، قاتل نیست.» در این گرداب شک و هراس، مردی مرموز به نام “آرش” با گذشتهای پر از زخم و ابهام، وارد زندگی پریا میشود و قول کمک میدهد. اما اعتمادی شکننده و آمیخته به شک، هر قدم مشترکشان را به پرتگاهی تبدیل میکند. با هر پردهای که کنار میرود، مرز میان قربانی و قاتل بیشازپیش محو میشود و رازهایی قدیمی سربرمیآورند که نشان میدهد این قتل، فقط یک پایان نبوده، بلکه حلقهای از یک توطئه تاریک است.
از دور به پریا نگاه کردم که داشت فرار میکرد. وقتــش بود بره… وقتــش بود زندگی آرمان ر و نابود کنم. مردی که کلی از من و شرکتــم پول بالا کشید و فکر کرد خیلی زرنگه… میخواست برای خودش «زن خوب» بسازه؟ بیشتر از این نمیتونستم یه دختر رو نگه دارم. پریا خودش میتونست زندگی آرمان ر و از هم بپاشه… وقتی بفهمه با خواهر خودش ازدواج کرده. پریا پاهایم درد میکرد اما نمیتوانستم بایستم. صدای قدم هایم در تاریک ِی محوطه میپیچید و نفس هایم به تندی بالا میرفت. هوا سرد بود… اما چیزی که بدنم را میلرزاند ترس بود، نه سرما. بارها سعی کرده بودم فرار کنم… ما ا همیشه یکی جلویم را گرفته بود. چطور ممکن بود امشب هیچکس نباشد؟ به دیوار کناری پناه بردم و برای چند لحظه چشم هایم را بستم. به خانه ام فکر کردم… به پدر و مادرم… به آرمان… به اینکه هنوز زنده اند؟ منتظر من هستند؟ اصلا چند سال گذشته؟
چه بلا یی سر زندگیام آمده بود؟ صدای ماشینی از دور آمد. به سرعت پشت سطل بزرگ فلزی خم شدم. ماشین رد شد… ولی ته دلم گفت این فقط شروع اتفاقات امشب است. «باید برگردم… باید بفهمم چه چیزی را از من پنهان کردند… باید بفهمم چرا من.» نفس عمیق کشیدم و پاهایم را برای دویدن دوباره آماده کردم. دو پا داشتم دو تا پای دیگر قرض گرفتم برای فرار. آرش سیگارم را تا نیمه خاموش کردم و از پنجره دور شدم. فرار پریا دقیقًا همان چیزی بود که می خواستم. وقتش بود خودش بره دنبال حقیقت… بدون اینکه من مجبور بشم حتی یه کلمه بگم. پریا همیشه باهوش تر از چیزی بود که اطرافیانش فکر میکردن. یه دختر معمولی نبود… قدرتش همون جا یی بود که کسی نمیدید؛ تو حافظه اش، تو حدس هاش… تو قلبش. آرمان فکر میکرد با ازدواج با خواهر پریا همه چیز درست میشه. فکر میکرد میتونه پرونده هارو پنهان کنه.
پول ها ر و جابه جا کنه و زندگی جدید بسازه. ما حساب یه چیزو نکرده بود… پریا هنوز زنده بود. و من هم هنوز زنده بودم. برای اولین بار لبخند کجی ر وی لبم نشست. «خودت خرابش میکنی، آرمان… فقط کافیه پریا برگرده.» پریا به خیابان رسیدم و سریع دست تکان دادم تا تاکسی نگه دارد. وقتی به خانه ام رسیدم، بغض داشت خفهام میکرد. با دستهای لرزان زنگ در را زدم. نیا پر در را باز کرد. خواهرم… تا توانستم خودم را در آغوشش انداختم و هقهق کنان گریه کردم. خشکش زده بود، اما چند ثانیه بعد او هم زد زیر گریه: «کجا بودی پریا؟ میدونی چقدر نگرانت بودیم؟ میگفتن فرار کردی…» با چشمانی پر از اشک نگاش کردم و بریده بریده گفتم: «چرا باید از ازدواجی که ر ویــاش ر و داشتم فرار کنم، پرنیا؟» منو دزدیده بودن… نیا پر با بغض من را به داخل خانه برد. « مامان و بابا بیرونن… همه جا دنبالِت میگشتن. بشین… لطفًا.»
روی مبل نشستم و به صورتش خیره شدم. «چرا اینقدر لاغر شدی؟» بغضش شکست. «نگرا ِن تو بودم… خواب و خوراک برام نمونده بود.» با کلافگی و سردرگمی گفتم: «چند سال… چند سال نبودم؟» حتی زمان از دستم رفته… نیا پر مکث کرد. آهسته گفت: « دو… فکر میکنم دو سال شده. هر ر وز نبودنت ر و توی تقویم خط میزدم.» با ناباوری نگاهش کردم. «چند سالت شده الان؟» لبخند کمرنگی زد. « ۲۰ولی بیشتر از سنم درد کشیدم… بزرگ شدم.» نگاهم ر وی دستش لغزید. حلقه را دیدم. خشکم زد. « پرنیا؟ تو… ازدواج کردی؟» نیا پر یکدفعه خودش را پرت کرد توی بغلم و با صدا یی شکسته شروع کرد به گریه: «نمی خواستم… به خدا قسم نمیخواستم، پریا… نمیخواستم… نمیخواستم… قسم میخورم… ببخشید، ببخشید، ببخشید…» شوکه شدم. چرا باید از من معذرت خواهی میکرد؟ این سوال در ذهنم میچرخید…









