دانلود رمان میدونی من کی ام از محدثه خسروی با فرمت های pdf، اندروید، آیفون و جاوا نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
شیدا فرزام، معروف به «ستاره»، دختری زیبا و باهوش است که در یکی از دانشگاههای آلمان مشغول به تحصیل است. او رازی در دل دارد که سالهاست بهخاطر آن از افشای هویت واقعی خود دوری میکند. با نزدیک شدن تولد بیستمین سال زندگیاش، شیدا تصمیم میگیرد به ایران بازگردد تا پرده از این راز بردارد و…
سارا برو کنار حالم خوب نیست، حوصله ی کسی رو هم ندارم. سارا سرش رو تکون داد. – چه خوب چون منم حالم جا نیست پس با زبون خوش میای یه گوشه حرف میزنی وگرنه حالتو اساسی جا میارم. – سارا اصلا حالم برای سروکله زدن خوب نیست. اومد از کناره سارا رد بشه که اون محکم دستش رو گرفت که ستاره کفری شد و داد زد: – به تو چه اصلا؟ میخوام برم بمیرم شما دوتا مفتشید؟ – دیوانه بزارم بری که یه بلایی سر خودت بیاری هان؟؟؟ جلو رفتم و دست رو شونه ش گذاشتم. – ستاره چته تو دیوونه؟ – ولم کن نازنین… فقط ولم کنید و بذارید به حال خودم باشم… نمیتونم اینجا بودنو تحمل کنم. سارا با جدیت گفت: – نخیر مثل اینکه زبون خوش جواب نمیده. بعد ناگهان با دست ضربه ی محکمی به گردنش زد که یکدفعه تو بغل سارا از هوش رفت. منم مثل چوب خشکم زد.
– سا… سارا کشتیش دیوونه. ضربه ی نرمی به گونه ی ستاره زدم و گفتم: – هی ستاره، ستاره خوبی؟ بیدار شو همونطور که اون رو روی دست هاش نگهداشته بود، گفت: – بیخود زور نزن… تا دوسه ساعت دیگه بهوش نمیاد. – چیکارش کردی؟ کارد میزدی خونم در نمیاومد. دلم میخواست خفه ش کنم. – نترس بابا… دیدم با حرف قانع نمیشه، یهکم زور به خرج دادم. بجنب زیر بغلش رو بگیر… ماشین همین روبه روئه. – یعنی به موقع بهوش نیاد همون تکنیک رو روی خودت اجرا میکنم و میارم اینجا یه جوری دفنت میکنم که تا هفت نسل بعدتم پیدات نکنن. یه لبخند زد و گفت: – تو دوست داشتنش داری زیاده روی میکنی. من همون اندازه که تو دوستش داری، دوستش دارم برای همین این کارو کردم. نگران نباش، یکی دو ساعت دیگه حالش جا میاد و دوباره سورومور و گنده میاد کنارت .حال بیا تا کسی نیومده آروم ببریمش.
کمی داغی کلهم آروم شد و با کمک هم زیر بغل ستا رو گرفتیم و کشونکشون سمت ماشین بردیمش. روی صندلی عقب خوابوندیمش و یه پتو روی تنش کشیدم. همین که روی صندلی جلو نشستم، سارا ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم. کمی که گذشت، حس کردم سارا مدام داره از آینه ستاره رو نگاه میکنه. معلوم بود عذاب وجدان داره ولی خب حقش بود. میشد از راه حرف هم حلش کرد. هرچند که خودم هم اعتقادی به این حرف نداشتم. اصلا چرا اینقدر عصبی و ناراحت بود؟ شاید بهتر بود میذاشتیم بره ولی اگه بلایی سر خودش میاورد چی؟ کی میخواست جواب عمو و خاله و خانواده ی واقعیش رو بده. سرم پر از سوال بود و هیچ جوابی براشون پیدا نمیکردم. نگاهی به پشت انداختم. ستا مثل گچ بیرنگ و رو شده بود. دستشو گرفتم. مثل یخ سرد شده بود ولی به زور یه گرمای گذری تو بدنش بود که نشون از زنده بودنش میداد.
همه صورتش خیس بود و برق میزد. معلوم بود خیلی گریه کرده. بدبختی این بود که بعد از ناهار هیچی نخورده و معلوم بود ضعف تمام بدنشو گرفته. – میگم قندش نیفته. رنگ به چهرهش نیست. – نترس… بهوش که اومد حسابی از خجالتش درمیام. فکر کنم بهتره امشب شما دوتا بیاید خونهی من. – ببینم مگه با مادرت زندگی نمیکنی؟ – چرا میدونی که بابام چهارساله قبل همراه داداشم تو تصادف کشته شد. بابام هیچ قوم و خویشی اینطرف نداشت و فقط دایی بهرام و دایی پدرام و خاله سوگند برامون موندن. شاهین ای بابا خیلی اعصابم سر جاشه این میثم هی زنگ میزنه. باشه بابا، باشه. بی حوصله جواب دادم: – الو، چی میگی تو؟ – سلام گنداخلاق… باز کی دمتو لگد کرده؟ – میثم مسخره زنگ زدی رو اعصاب باشی یا کارم داری؟ – زنگ زدم بهت بگم ممکنه چیزی که این همه مدت فکر میکردی، اشتباه باشه. ماتم برد.