دانلود رمان دریاب مرا که شکسته ام از اقلیما با فرمت های pdf، اندروید، آیفون و جاوا نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
تمام کسانی که با سرور آشنا هستند، میدانند که او به خاطر پول با سیاوش، مردی سی سال از خودش بزرگتر، ازدواج کرد. اما با وجود زندگی مرفه و ثروتمندانه، سرور به همسرش خیانت میکند. پس از مرگ ناگهانی سیاوش و بازگشت پسر خواندهاش، اتابک، سرور ناچار میشود با عواقب اعمالش روبهرو شود. در این میان رازی وجود دارد، رازی که نشان میدهد هیچکس آنطور که به نظر میرسد نیست. اما این پایان ماجرا نیست…
خودش بود، سپهر بود، بیتا بود، اتابکی که تازه با او صلح کرده بود هم بود… نمیتوانست کسی باشد که تمام اینها را خراب میکند. حداقل نه الان… آب دهانش را فرو فرستاد و لب هایش لرزیدند. نفس هایش تکه تکه بود. از سرش گذشت ای کاش میتوانست خودش را بالا بیاورد، ای کاش به یکباره محو میشد، انگار که از اول هم وجود نداشت… ای کاش از اول هم وجود نداشت… لاله با لحنی کشیده که نشان از قدردانیاش میداد گفت: چرا زحمت کشیدی… سرور قلبش گرفت، از خودش بیشتر از همه، از خود احمقش که همیشه همه چیز را خراب میکرد. او هیچوقت نتوانسته بود چیزی را درست کند، او زاده شده بود برای خراب کردن. سپهر لبخند زد. درونش ناآرام بود. میترسید سرور دیوانگی کند، از او بعید نبود. – تا تو لباست رو عوض کنی من غذا رو برات میکشم. لاله به لباس هایش نگاه کرد و سر تکان داد: سریع میام.
سپس تقریبا به سمت اتاق مشترکشان دوید. سپهر دانه های عرق پشت گردنش را پاک کرد. به سمت مبل دوید و خیره به سروری که در خودش جمع شده به نقطه ای نگاه میکرد، با قلبی جمع شده نالید: سرور… اگر قلب او جمع شده بود، قلب سرور مچاله بود، تکه تکه بود… – نترس، به زنت چیزی نمیگم. از سرش گذشت: حداقل نه الان. نه زمانی که پای چیزهای زیادی درمیان بود. سپهر باز نالید: سرور… سرور از جا برخاست. او به این آسانی نمیشکست که. او خانواده اش را از دست داد و زنده ماند، او از دست سیاوش زنده ماند، او… سپهر میان فکر کردنش پرید و شرمنده گفت: جبران میکنم، درستش میکنم، بهم زمان بده به جون خودت درستش میکنم… سرور زمزمه کرد: میدونم. دور از چشم سپهر، دست برد و یک تای گوشواره اش را درآورد. گوشواره قلبی را جایی میان شکاف مبل پرت کرد.
نگاه آخرش را به سپهر انداخت و بعد از کنار او گذشت و از خانه خارج شد. خودش را تقریبا درون ماشین پرتاب کرد و در را با تمام زوری که داشت بست. فرمان را میان مشتش گرفت و آن را فشرد بلکه کمی خالی شود. اما نشد، خالی نمیشد. داشبرد را باز کرد و بسته ی سیگار و فندک را بیرون کشید. سیگار کشیدن سرور خلافی بود که هیچکس از آن خبر نداشت، حتی سیاوش. سیگار را میان دو لبش گرفت و روشنش کرد و دود را میان ریه هایش کشید. برای آزار خودش هم که شده، دود را همانجا نگه داشت. آنقدری که قفسه ی سینه اش به سوزش افتاد و او با سرفه دود را به بیرون راند. سیگار را از پنجره نیم باز بیرون فرستاد و بعد پنجره را تا آخر باز کرد. حرارت بدنش کم نمیشد. تمام جانش از انقباض عضلاتش گرفته و کرخت بود. امشب یا از این درد میمرد، یا پشت پا میزد و همه چیز را تمام میکرد…
دستش را درون جیبش فرو کرد و با برخورد به تلفنش، آن را بیرون کشید. به دنبال اسم سید گشت و بعد انگشتش را روی آن نگه داشت. اما تماس نگرفت، به جای آن شماره ها را یکی یکی بالا و پایین کرد و روی شماره ی مورد نظرش ایستاد. از آخرین باری که با آن تماس گرفته بود مدت ها میگذشت، شاید دو و یا سه سال. دلش داشت میترکید… دلش میترکید… شماره را نرم فشرد. در دل خدا را صدا زد، التماس کرد که تلفن را جواب ندهد. شاید اینگونه نفرتش سرباز کند و همه را در خودش ببلعد. خواهش کرد… دعا کرد… التماس کرد… دوباره خواهش کرد… – الو؟ ماتش برد. چقدر شده بود از آخرین باری که صدایش را شنیده؟ چهره اش را فراموش کرده بود… چهره اش هیچ، عطر تنش را از یاد برده بود! دیگر بوی عطر مشهدی سجاده ی او را حس نمیکرد… – الو چرا حرف نمیزنی؟ نفسش گرفت… نفسش که هیچ، قلبش گرفت.