دانلود رمان کنت لیمویی از دنیا میری با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
حسی روشن در من جاریست، انگار همهچیز به زودی درست خواهد شد. میدانم که میآیی، میآیی تا دهان تاریک باد را ببندی. آمدنت یعنی پایان رنجها، یعنی خاموشی شبهای سیاه، و طلوع روزی نو. از همان لحظه که نوشتی «میآیم»، هواپیماها در قلب من فرود آمدند، و زمین درونم آماده پذیرایی از پرواز تو شد.
با صدای بوق بلند ماشينی نگاهمو به سمت چپم دوختم ترمز وحشتناکی گرفت و فحشی داد ولی بازم اهميت ندادم و از خيابون گذشتم کف پاهام گز گز ميکرد و انرژيم تحليل رفته بود با حس اينکه خيلی بهم نزديک شده دوباره به عقب نگاه کردم که تنه ی محکمی به مردی که در حال عکس گرفتن از چند تا کودک کار بود زدم دوربين از دستش افتاد و اگه بندش تو گردنش نبود حتما ميشکست ببخشيدی گفتم که بخاطر دور شدنم فکر نکنم شنيده باشه ولی من صداشو که عصبی داد زد شنيدم +روانی تو موقعيتی نبودم که جوابشو بدم هرچند کاملا حق داشت و نبايدم جوابی ميدادم کوچه ی باريکی رو سمت راستم ديدم، با فکر به اينکه شايد تو اون کوچه راه فراری پيدا کنم داخل کوچه رفتم ولی همينکه چند قدم جلو رفتم فهميدم کوچه بن بسته بد تر از اين امکان نداشت وحشت زده برگشتم که ديدم آروم به طرفم مياد.
با لبخند پيروزمندانه ای گفت +آخی کوچولو گير افتادی؟ اون جلو ميومد و من از ترس عقب ميرفتم احساس ميکردم با هر قدمی که جلو می اومد از تعداد نفس های من کم و به تعداد ضربان قلبم اضافه ميشه به ته کوچه رسيدم و پشتم به خونه ی آخر خورد با فاصله ی خيلی کمی روبه روم ايستاد و دوباره چاقوشو درآورد زبونم بند اومده بود و نميتونستم چيزی بگم نوک تيز چاقو رو روی گردنم که بخاطر افتادن شالم معلوم شده بود گذاشت و گفت +بهت گفتم دعا کن دستم بهت نرسه ولی متاسفانه رسيد با همون لحن آروم ولی ترسناکش رعشه به اندامم انداخت تازه ميفهميدم با دم شير بازی کردم هيچ راه فراری نداشتم طوری جلوم ايستاده بود که اجازه تکون خوردن رو بهم نميداد ذهنم ياری نميکرد که بايد چيکار کنم قفل کرده بود و تمرکز نداشتم بدون حرف يا عکس العملی به چشماش زل زده بودم.
و منتظر امداد غيبی بودم که با فشار دادن آروم چاقو روی شاهرگم آخ خفه ای از گلوم خارج شد و به خودم اومدم لرزون و بريده بريده گفتم _باشه… باشه… بهت… ميدمشون پوزخندی تحويلم داد +ديگه ديره اون موقع که بهت گفتم بايد ميداديشون چاقو رو آروم آروم از گردنم تا نزديک چشمم کشيد ذره ذره داشت جونمو ميگرفت چاقو رو محکم فشار نميداد و هيچ آسيبی بهم نمی رسوند ولی حرکاتش به حدی ترسناک بود که هر لحظه منتظر از کار افتادن قلبم بودم خنده ی شيطانی کرد و گفت +نظرت چيه يکم رو صورت خوشگلت نقاشی کنم؟! و با چاقو روی گونم ضربدری کشيد البته بازم آروم بود و هيچ اتفاقی نيفتاد از ترس چشمامو بستم و دهنمو باز کردم تا بگم غلط کردم که احساس کردم چاقو از روی گونه م برداشته شد چشمامو باز کردم و به ناجيم که دست اون پسر رو گرفته بود و مشتی توی صورتش کوبيد.
دوختم +آی… آی… ولم کن عوضی مرد سياه پوشی که پشتش به من بود و صورتشو نميديدم دوباره و چند باره تو صورتش مشت کوبيد و با صدای عصبی غريد +چه غلطی ميکردی بی ناموس؟ صداش… صداش خيلی آشنا بود ولی اصلا نميتونستم ذهن آشفته م رو سر و سامون بدم تا يادم بياد کيه پسر مواد فروش با مشت های پی در پی که خورد زمين افتاد و اون مرد لگد محکمی به شکمش کوبيد به طرفم برگشت و با اخم های غليظی به چشمام خيره شد باورم نميشد يعنی واقعی بود يا خواب ميديدم؟ همچين چيزی اصلا امکان نداشت مطمئن بودم چشمام از حيرت گرد شده انتظار هر کسی رو داشتم جز کيارش حتی تصورشم باور نکردنی بود هيچ وقت فکر نميکردم يه روزی تو اينطور شرايطی کيارش از راه برسه همچنان با تعجب به کيارش زل زده بودم که متوجه شدم اون پسره بلند شد و چاقوشو که زمين افتاده بود برداشت.