دانلود رمان گاردریل از دنیا میری با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
درون من گرگیست زخمی، فرسوده از جنگهای پیدرپی برای زنده ماندن. به کنجی از غار خزیده، و زخمهای تنش را آرام میلیسد. اما… وای بر روزی که بیدار شود، همه را در غار خود اسیر خواهد کرد!
سعی کردم عصبی نشوم و با لحن آرامی گفتم: -خواهش میکنم واتیار… خیلی برام مهمه… واتیار- چی به من میرسه؟ با حالت کلافه ای پلک روی هم فشردم… -بعدا هرجوری که بخوای جبران میکنم فقط جون هر کی دوست داری زود باش الان سر و کله شون پیدا میشه… واتیار- میخوای چیکار کنی؟ -باید تو مدارک نامدار دنبال یه چیزی بگردم… داخل اتاق رفت و همزمان که پیراهن آستین بلندی میپوشید گفت: -تو برو تو اتاقش من حواسم هست کسی نیاد کارت که تموم شد فیلمارو پاک میکنم… لبخندی روی لبم نقش بست… بدون حرف به عقب چرخیدم و به اتاق نامدار رفتم… بدون حرف به عقب چرخیدم و به اتاق نامدار رفتم… قبل از اینکه در اتاق را ببندم با استرس به پشت سرم نگاه کردم… تعداد خدمتکاران و محافظ های این عمارت به اندازه ای زیاد بود که هر لحظه ممکن بود کسی سر برسد…
باید هرچه سریعتر کارم را تمام میکردم… نباید یکبار دیگر فرصتم را ازدست بدهم… چشم بستم و غرق فکر شدم… صدایش را با وضوح بالایی میشنیدم… طوریکه حس میکردم کنارم ایستاده است… +یه زونکن داره تو اتاقش مدارک همه ی آدمای اطرافش توشه… از شریکای تجاریش گرفته تا خدمتکار خونه ش… همه چیزو در موردشون نوشته حتی اگه مرده باشن دلیل مرگشونم هست… بار قبلی که پا به اتاقش گذاشته بودم به حدی مضطرب و دستپاچه بودم که نتوانستم هیچ کاری بکنم ولی حالا دلم به بودن واتیار گرم بود و باید آن زونکن را حتما پیدا میکردم… جلوی کتابخانه اش ایستادم… طبقه اول و دومش فقط کتاب بود اما طبقه ی آخرش پر از زونکن بود… نگاهم را به نوشته های روی آنها دوختم و زیر لب خواندم… -مالی… صورت حساب ها… نامه های دولتی… شرکا و کارکنان…
خودش بود… احساس کردم چشمانم با دیدنش برق زد… دست لرزانم را به طرفش دراز کردم و آن را از قفسه بیرون کشیدم… تمام وجودم را هیجان گرفته بود… طپش قلب داشتم و بدنم میلرزید… صفحه ها را با عجله ورق میزدم … به اواخر مدارک نزدیک شدم و داشتم کم کم ناامید میشدم که با دیدن عکسی که خودم گرفته بودم، نفسم حبس شد… چشمانم سیاهی رفت و نزدیک بود سقوط کنم که لحظه ی آخر دستم را به میز کنارم گرفتم و به سختی سر پا ایستادم… اشک در چشمانم حلقه بست و دیدم را تار کرد… دو انگشت شست و اشاره ام را محکم روی هر دو چشمم فشار دادم و سعی کردم بغضی که مانند غده ی سرطان راه گلویم را بسته بود و نفس کشیدن را برایم عذاب آور کرده بود را قورت بدهم… چشم باز کردم… به کاغذی که مشخصات شناسایی آرمان رویش بود نگاه کردم…
از اسم پدر و شماره ملی گرفته تا فعالیت های مورد علاقه اش روی کاغذ بود… متنی که پایین صفحه نوشته شده بود توجهم را جلب کرد: “مشکوک به مامور مخفی” ورق زدم… صفحه ی بعدی هم مربوط به او بود و عکس کوچکی از آرمان گوشه ی سمت راست آن به چشم میخورد… تنها دو کلمه با فونت بزرگ روی کاغذ تایپ شده بود: “تصادف اجباری” پس اشتباه نمیکردم، آن تصادف کذایی ساختگی بود… باعث و بانی بدبختی های من نامدار بود… کسی که زندگی من را به آتش کشاند نامدار بود… ولی حالا شرایط فرق میکرد، نوبت نامدار بود که زندگی اش در آتش انتقام من بسوزد… حالا دیگر برای تصمیمی که گرفته بودم مصمم تر شدم… زونکن را بستم و سرجایش برگرداندم… برای لحظه ای چشم بستم و نفس عمیقی کشیدم… احساس ضعف داشتم و سرگیجه کلافه ام کرده بود…