با عصبانیت گفتم: «تا آرزو رو نبینم…» هنوز حرفم تموم نشده بود که با سر به پشت سرم اشاره کرد و گفت: «اتفاقا اون هم منتظرته فکر کنم خیلی گرمشه» برگشتم سمت نگاهش آرزو وسط شعله های سرخ تو خودش جمع شده بود من میدونستم این شعله ها چه حرارتی دارند با التماس نگاهم میکرد میدونستم زیاد دووم نمیاره مکث نکردم باقی سیستم ها رو به تبلت وصل کردم و داد زدم باید خودت وسط تشدید کننده های جریان قرار بگیری خودت تو هیبت واقعی اینجوری کوازار بین این دنیای و دنیای موازی از جنس تو برقرار میشه
دستگاه آخر رو تنظیم کردم و از محدوده تشدید کننده های انرژی خارج شدم به تبلت نگاه کردم حالا فقط يه لمس من کافی بود تا همه چیز فعال شه به آرزو نگاه کردم و گفتم «حالا آرزو آزاد کن تا سیستمو روشن کنم! پوزخندی زد وسط دایره تشدید ایستاد و گفت: از اول هم میخواستم بدمش به خودت پسرم… حالا فعالش من! با این حرفش شعله دور آرزو محو شد و آرزو روی زمین سقوط کرد. دوئیدم سمتش که دیواری از آتش راهم رو سد کرد و :گفت اول روشنش کن! نگاهم بین دکمه سبز رنگ منتظر رو تبلت و آرزوی منتظر رو زمین چرخید.
من آماده به از دست دادن دیگه نبودم تبلت رو لمس کردم و شبکه روشن شد دستگاه ها فعال شدن و دیوار آتش رو به روی من محو شد به پشت سرم نگاه نکردم و به ست آرزو دوئیدم بدن نیمه جونش رو تو بغلم گرفتم با چشم های خسته نگاهم کرد و لب زد: «داره چه اتفاقی میفته؟» هر دو به مرکز تشدید کننده انرژی نگاه کردیم به مردی که هیبت سرخ و جهنمیش غرق انرژی .بود چی میتونستم بگم؟ از فاجعه ای که ساختم چطور حرف بزنم؟ آرزو پرسید: «اون مرد کیه فرزاد؟» با تاسف به هیبت جهنمیش خیره شدم و لب زدم «اهریمنه!»