دانلود کتاب آن سوی من از مریم اباذری با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
کیمیا در حصاری از توهمات و خیالپردازیهای پایانناپذیر گرفتار شده بود؛ آنقدر که دیگر توانایی تشخیص مرز میان واقعیت و وهم را از دست میداد و همین سردرگمی آرامآرام زندگیاش را تحت تأثیر قرار میداد.
سفره ی ناهار را تند تند جمع کردم. دلم می خواست سمیرا هر چه زودتر از این جا برود، چون اصلا حوصله ی حرف زدن با او را نداشتم. از طرفی هم می ترسیدم مادربزرگم حرف هایمان بشنود و برایم گرفتاری به وجود بیاید. _ کیمیا کمکت کنم؟ _ نه عزیزم مرسی، تو برو توی اتاق الان منم میام _ باشه ظرف ها را روی سینک ظرفشویی گذاشتم و به مادربزرگم تاکید کردم که خودم بعد از آن که دوستم رفت، همه اش را خواهم شست. هر چند می دانستم خودش طاقت نمی آورد و به محض آن که من به اتاقم رفتم، دست به کار می شود! _ بیا دیگه کیمیا چقد طولش دادی _ خب چه خبر بگو می شنوم _ اول بگو ببینم ِکی بریم سر خاک محمد؟ _ هنوز کامل آماده نیستم _ نزدیک دو هفته گذشته، واقعا دلت نمی خواد بری اونجا؟ _ نمی دونم سمیرا ولش کن _ تا نری آروم نمیشی کیمیا، از من گفتن بود.
_ باشه، حالا تو تعریف کن ببینم چی شده _ وای کیمیا زن داریوش همه چیو فهمیده _ واقعا؟ _ آره _ کی بهت گفت؟ _ خود داریوش دیگه، مثل اینکه شک کرده بود، واسه همونم دیشب موبایلش رو چک کرده _ خب حالا چی میشه؟ _ هیچی چمیدونم _ چمیدونی؟ یعنی نمیخوای بری؟ _ من برم؟ من با بودن زنش مشکلی ندارم، هرکی مشکل داره با این قضیه خودش بره _ وای سمیرا تو چرا اینجوری شدی، یعنی چی… _ کیمیا من عاشق داریوش شدم، نمیتونم برم _ تو عاشق پول داریوش شدی نه خودش _ خود داریوشم عاشق منه، منو انتخاب میکنه _ یعنی چی؟ _ یعنی صبح بهم گفت اگه زنم بخواد بره من حرفی ندارم _ مگه داریوش دو تا بچه نداره؟ _ چرا داره _ سمیرا پس زندگیش؟ بچه هاش! _ اون دیگه تصمیم خودشونه… حرف های سمیرا به هیچ وجه برایم قابل باور نبودند.
خانه ی داریوش انتهای کوچه ی ما قرار داشت و اصلا سمیرا هم از همین طریق داریوش را دیده بود و برایش یک جورهایی تور پهن کرده بود. هر چند خودش همیشه می گفت من عاشقش شده ام، اما من هیچوقت حرف هایش را باور نکرده بودم. لیلا خانم همسر داریوش، خان ِم آرام و بی سر و صدایی بود و از آن جایی که شاغل بود، کمتر با زن های دیگ ِر محله رفت و آمد داشت و بیشتر سرش در کار خودش بود. در این چند ماهی که سمیرا با داریوش طرح رفاقت ریخته بود، دو سه دفعه ای لیلا را دیده بودم و واقعا از ته دلم برایش ناراحت می شدم. اما کاری از من بر نمی آمد… سمیرا بعد از یک جر و بحث کوچکی که با هم داشتیم، با دلخوری از خانه یمان رفت. هر چند بیشتر از این که ناراحت قهر بینمان باشم، از این که قرار بود یک مدتی او را نبینم، خوشحال بودم. سمیرا آن دختر درس خوان و مودب و کمی خجالتی، که به قول همه ی دوستان.
تپل بودنش هم بامزه ترش می کرد، حالا برای من تبدیل به یک هیولا شده بود و منی که سال ها تنها مونس و رفیقم همین سمیرا بود، دیگر چشم دیدنش را نداشتم و دلم می خواست حتی سر به تنش هم نباشد… همسایه ی رو ِگی باز هم صدای بلند قرآن که از بلندگوی خان به رویمان بلند شده بود، من را از خواب بیدار کرد. به سختی از سر جایم بلند شدم و از پشت پنجره به کوچه نگاه کردم. مراسم سوم آقا جواد بود و باز هم جمعیت زیادی در اطراف خانه اش ایستاده بودند. از همان فاصله پدرم را که در کنار برادر آقا جواد ایستاده بود تشخیص دادم. باز هم مجبور بود از کار و زندگی اش بزند و دیرتر به سر کار برود. هم برای این مراسمات و هم بخاطر کارهای مسعود خان. باورم نمی شد اما مسعود را هم در جمعشان دیدم. برایم عجیب بود که این بار برای دیگران ارزش و احترام قائل شده و به مراسمشان رفته بود.